ترجمة سفرنامة چين مستر اليس مجله میراث شهاب

  امروز شمسی

از اینکه با نظراتتان ما را راهنمائی می کنید، سپاسگذاریم ، از انتهای مطلب با ثبت نظرات و پیشنهاداتتان ما را در ادامه این راه یاری کنید
  آرشیو مجلات  آرشیو مجلات   فراخوان مقالات  فراخوان مقالات   تماس با ما  تماس با ما   گالری تصاویر  گالری تصاویر   ارسال مقالات  ارسال مقالات   صفحه اول  صفحه اول  

  خبرهای برگزيده
شناسایی و معرفی دست خط های شیخ حر عاملی موجود در مؤسسه کتابخانه و موزه ملی ملک
تفسیر کتاب الله و نسخه های آن
دو مرآة الکمال به كوشش: محمدعلی عیوضی
رساله در تعلیم اصول خط شمـــس‌الــدّیــن محمّــــد فطـــابی تبریـــزی
قطعاتِ مولانا کاتبی تُرشیزی(م 839ق)
کتاب‌شناسی حضرت زینب(ع)
سبـــعۀ سيّــــاره هفت‌بند در جواب هفت‌بند كاشی
انتشار ميراث شهاب شماره 72-73 ويژه تابستان و پاييز 1392
سفرنـامه حجـاز و عتبـات
پير تعليم ***صد و ده استقبال از قصيده شينيه خاقاني***
اولين مستدرک صحيفه سجاديه
ضرورت تدوین کتاب شناسی‌های موضوعی
گزارش سفر به مسکو و سنت پترزبورگ
نامه‌هاي هنـد

  آخرين اخبار
فال نامه رباعیات ابوسعید ابوالخیر
سندی در قرائت قرآن از: مصطفی قاری
دستنوشته­ هایی دربارۀ حضـرت مهدی(عج) موجود در كتابخانه آیت الله العظمی مرعشی نجفی(ره)
شـــــرح نُسَــــخ یادداشت دوم: كهن ترین نسخه احتجاج طبرسی
فهرست ترجمه­ های فارسی آثار سید مرتضی (ره)
كتاب­شـناسی و مقاله شناسی نظریه «صرفه»
رســـالة «نيّات الحج»
كتابشــــــناسی تقیّـــــه
نمونه ای موردی از: تقیۀ عالمی امامی در دمشق قرن دهم با ادعای پیروی از مذهب فقهی شافعی
اجازات شیخ أعظم مرتضی انصاری
  پربيننده ترين اخبار
  اوقات شرعی



  ارسال خبر به ما : چاپ

سيدمحمود مرعشي نجفي
ترجمة سفرنامة چين مستر اليس

كتاب چين، ترجمة فارسي از متن انگليسي است. اين سفرنامه را فردي اروپايي به نام مستر اليس ـ كه در 14 شعبان سال 1231ق با كشتي عازم چين شده و پس از حدود يك سال در 14 رمضان سال 1232ق از چين به انگلستان مراجعت نموده بودـ به زبان انگليسي نگاشته است.

  

کتاب چين

(ترجمة سفرنامة چين مستر اليس)

 

مترجمان: ادوارد برجيس و ميرزاصادق

به كوشش: سيدمحمود مرعشي نجفي

 

                                               

مقدمـه

كتاب چين، ترجمة فارسي از متن انگليسي است. اين سفرنامه را فردي اروپايي به نام مستر اليس ـ كه در 14 شعبان سال 1231ق با كشتي عازم چين شده و پس از حدود يك سال در 14 رمضان سال 1232ق از چين به انگلستان مراجعت نموده بودـ به زبان انگليسي نگاشته است. سپس به دستور شاهزاده بهمن ميرزا، والي آذربايجان در عصر سلطنت محمّد شاه قاضي، فردي به نام ميرزا صادق، با همكاري يك نفر انگليسي به نام ادوارد برجيس، متن انگليسي را به فارسي ترجمه كرد. نسخه‌اي از اين رساله كه در كتابخانه آيت‌الله العظمي مرعشي نجفي موجود است، نفيس و هنري است. با خط نستعليق، عنوانهاي قرمز، تاريخ پايان آن دوشنبه 19 محرّم 1262، و عنوان آن كتاب چين است.

œ

بسم الله الرّحمن الرّحيم

اَلحمدُللهِ الَّذي خَلَقَ المَدايِنَ وَالْبِلادَ وَجَعَلَها مَقَرّاً وَمَقاماً لِلْعِبادِ وَاروي بِاَقْطارِ الأمْطارِ وَردَالغَوْرِ وَالنَّجادِ وَالصَّلوةُ وَالسَّلامُ عَلي مُحَمَّدٍ حَبيبِ اللهِ وَعَلي عَلِّيٍ وَلِيِّ اللهِ وَعَلي آلِهِ الاَمْجادِ الاَنْجادِ اِلي يَوْمِ الميعادِ.

اما بعد دانستن بهتر كه ولايت چين مملكت بس رنگين است؛ اساسي دارد به غايت معظم و اركاني بس مستحكم. امكنة غريبه آن ولايت بر ناظرين نزهت افزايد و بقعة عجيبة آن مملكت بر متفرّجين حكمت ياد مي‌دهد ارباب حرفت و اصحاب صنعت آنجا را چه ضرور شرح و بيان تعالي خالق الاشياء و الإنسان خاكش اين است كه مي‌بيني مزيّن بزم سلاطين و منجّد بساط خواقين است بنا به قاعده‌اي كه دارند هر كسي را به همين ولايت نمي‌گذارند تا از حرفت و صنعت و امكنه و بقاع و اثمار اشجار اطّلاع و استحضار به هم رسانند و به ديگران به طوري تقرير نمايند كه به مثابة مشهود و منظور درآيد. پس از خواندن كتب و مطالعة صُحُف كه مشتمله بر چگونگي آنجا باشند كيفيّت آن ديار را توان دانست و به صاحبان فطنت و خداوندان خبرت از علم معالم و آثار آنجا بسيار فوايد عايد است. كتابي به زبان فارسي در اين خصوص ننوشته بودند كه مردم از خواندن آن بهره‌اي برند و حظّي گيرند و از اوضاع آنجا مستحضر شوند. لهذا شاهزادة جوان‌بخت فيروز روز سعادت اندوز آفتاب فلك جلالت مهر سپهر شرافت بهمن ميرزا صاحب اختيار مملكت آذربايجان كه از درخت شهرياري قِنوي و از شاخسار تاجدار ايراني صِنوي است حكم و مقرّر فرمودند كه بندة درگاه اِدْوَرْدْ بِرجيس كتابي را كه مستر اليس انگليسي به ولايت چين رفته و احوالات و گزارشات آنجا را به رأي العين مشاهده كرده و روز به روز وقايع را نقيراً و قطميراً نگاشته است به اتفاق ميرزا صادق ـ راقم همين كتاب‌ـ به زبان پارسي ترجمه نمايد تا به ناظرين آن وقوف كامل حاصل آيد؛ چون نسخه‌اي بود غريب و كتابي بود عزيز و ميل خاطر اقدس شهريار تاجدار غيث عطيّت غوث رعيّت ليث وغا عيث عنا المظفّر من السّما المنصور علي الاعدا السّلطان بن السّلطان بن السّلطان و الخاقان بن الخاقان بن الخاقان محمّد شاه غازي آنكه حُمات و كُفات به لطف و مهرش رطب اللّسان است و رُعات و وُلات به عنف و قهرش حايف الجنان اگر آستين تربيت افشاند به غنم از گرگ رؤوف‌تر شباني نيست و اگر دامن صولت جنباند از معاونت كواكب و بروج نشاني نه ـ اطال الله اذيال عدله و عيشه علي الانام و ثبّت الله اقدام عزمه و جيشه الي يوم القيام. رُباعي:

 او را به مـدار چـرخ دايم ره بــاد    اعداي وي از مقصد خود گمره باد

 تا ماه كند غروب و خورشيد طلوع    ايّـام به كــام دل شـاهنـشه بــاد

بر اين گونه كتب و احوالات بيشتر است علي هذا نسخه‌اي از اين كتاب به رسم پيشكش به خاك پاي مبارك آورد اميد كه در نظر اقدس پادشاهي روحي فداه جلوه‌گر بوده به عين عنايت منظور شود بالله التّوفيق.

 

سبب فرستادن ايلچي از دولت انگليس به خاك چين

چون در سنة هزار و دويست و سي هجري تجار انگليس كه در شهر كانتان چين تجارت داشتند از ظلم حاكم آن شهر بسيار شكايت مي‌كردند، بيست و چهار وزير و كارگذار ممالك هند به وزراي پادشاه انگليس عرض كردند كه اگر مصلحت مي‌دانيد ايلچي از جانب پادشاه انگليس به پايتخت چين فرستاده شود. يكي از وزرا گفت كه تا از تجار انگليس كه در ولايت چين تجارت داشتند تحقيق نشود فرستادن ايلچي صلاح دولت نيست در آن وقت فيمابين دولتين انگريز و چين عهدنامة تجارتي نبود و اهل چين از قديم قاعده داشتند كه به چند نفر تاجر اهل خود كه ساكن شهر كانتان بودند اذن مي‌دادند كه با تجّار فرنگي كه به كانتان آمده‌اند تجارت و معامله نمايند و فرنگي‌ها لابدّ مانده مي‌بايست مالشان را بخصوصه به آنها بفروشند و از جملة شكايات تجّار انگليس اين بود كه سابقاً به جمعي كثير از اهل چين اذن تجارت مي‌دادند و حال به عكس است كه به كم كسان اذن معامله و تجارت است و گفتگوها و مقالات بسيار در ميان حاكم كانتان و تجّار انگريز در اين خصوص شده بود. قاعدة فرنگستان اين است كه هنگام جنگ كشتيهاي يكديگر را غارت مي‌نمايند سبب شكايت ديگر هم اين بود در آن وقت كه فيمابين انگليس و ينكي دنيا جنگ بود و كشتي از ينكي دنيا به كانتان آمده بود كه تجارت كند كشتي جنگي پادشاه انگليس كه در آن سمت بود همان كشتي را از لنگرگاه بيرون كشيده و برده بود. حاكم كانتان از تجّار انگليس خواهش نمود كه كشتي جنگي انگليس در آن درياها نماند تجّار در جواب گفتند كه او سرهنگ كشتي و نوكر پادشاه است و ما تاجريم و ملك‌التجّار، ما هر چند در امور تجارت مختار و به همة رعاياي خود كه در كانتان‌اند متسلّط است، امّا به سرهنگ نمي‌تواند گفت كه كشتي خود را در آن سمت‌ها نگاه ندارد و يكي از شكايتهاي ايشان اين است كه چند نفر از نوكرهاي انگريز كه ساكن كانتان بودند گرفته و حبس‌ انداخته بودند و حاكم كانتان حكم كرده بود كه هيچ‌كس از اهل چين نوكر فرنگي نبوده خدمت نكنند و بخصوصه شخصي از اهل چين به ملك‌التجّار ترجمان‌باشي بود. حاكم مزبور او را گرفته و حبس كرده و گفته بود كه هرگاه من‌بعد نزد فرنگي بروي بالقطع تو را مي‌كشم. بالجمله همة وزرا بعد از آنكه گزارشات را از تجّار انگليس كه در چين تجارت داشتند تحقيق نمودند، مصلحت ديدند كه ايلچي و سفيري قابل و صاحب‌منصبان و اهل سفارتي كامل كه شايسته و سزاوار باشند به مملكت چين لازم است تا در باب وقايع مزبوره و امورات متعلّقة تجارتي و دولتي قراري بگذارند و عهدنامه ببندند كه من بعد به تجّار و متردّدين در مملكت چين وهني و خللي رو ندهد. علي‌هذا در فصل زمستان سنة هزار و دويست و سي و يك هجري لارْدْاَمْهَرْسْتْ را كه يكي از خوانين انگليس است به اتفاق چند نفر از صاحب‌منصبان و غيره كه اسامي و مناصب آنها بدين تفصيل است مأمور و روانه پايتخت چين نمودند. لاردامهرست ايلچي و مستر امهرست پسر ايلچي و سَرْجارْجْ سِتانْتينْ نايب اوّل كه سال‌ها در ولايت چين مانده و از زبان و قواعد ايشان اطّلاع كامل به هم رسانده و در شهر كانتان حسب‌الامر پادشاه انگريز ملك‌التجّار بود و در اوايل سنّ نزد لارد مَكارْتْني كه سابقاً سفارت چين داشت به همراهي او به پايتخت رفته و مستر اَليسْ نايب دوم و مؤلّف كتاب و مستر هَيْنْ منشي و مستر تون و مستر دِويسْ و مستر مَنِنْقْ و مستر مارِسينْ كه اين چهار نفر محرّر و مترجمين ايلچي به زبان چين بودند و مستر كِرِفِثْ كشيش و مستر هابيل طبيب خاصة ايلچي و دكتر پرِسِنْ طبيب ديگران و مستر هَوَّلْ نقّاش و لَفْتِنانْتْ كوك صاحب‌منصب كشكچيان و لفتنانت سَمَرْسَتْ نايب سرباز كشكچيان و مستر ماريج دفتردار و مستر پول و دكتر لِنْ دواساز طبيبان و مستر اَبِتْ و مستر مارتِنْ صاحب‌منصبان كشتي مأمورين از نوكر و موزكانچي و غيره هفتاد و پنج نفر بودند كه مأمور و روانه ولايت چين شدند. احوالات سفر بدين قرار است‏‏:

در چهاردهم ماه شعبان كشتي نشيمن ايلچي و صاحب‌منصبان سفارت به جزاير لَمْنَه رسيد كه در لب رودخانه جاريه شهر كانتان واقع‌اند.

در پنجم رمضان كشتي ايلچي و اهل سفارت به خليج پيچيلي وارد شدند دو نفر صاحب‌منصب از جانب ايلچي به خشكي رفته بعد از چند روز دو نفر مَنْدرين يعني خان كه از جانب خاقان چين مأمور مهمانداري بودند نزد ايلچي آمدند. اسم يكي از آنها چَنْگْ و ديگري يِنْ بود. پيش از ورودشان نوكرهايش آمده دو طغرا كاغذ آوردند كه در آنها اسامي و منصب مهمانداران نوشته شده بود. اوّل يِنْ وارد شد دو نفر سرهنگ كشتي‌هاي انگليس به لباس نظامي پيشواز كردند و بعد از ورود چَنگ با هم نزد ايلچي آمدند. بعد از اداي مراسم مهمانداري پرسيدند كه براي ايلچي و صاحب‌منصبان سفارت و غيره كه به سمت پايتخت خواهند رفت چند لتكه لازم و كافي است يكي از نايبان ايلچي نوشته كه اسامي اهل سفارت و حساب بارخانه در آن ثبت بود. به آن دو نفر مَنْدِرينْ داد بعد پرسيدند كه منظور ايلچي از اين مأموريت چيست؟ گفتند كه منظور وليعهد پادشاه انگليس از فرستادن اين ايلچي آن است كه دوستي و اعتماد و يگانگي و اتّحاد كه فيمابين پدر وليعهد و پدر خاقان چين بود مشيّد و مبرهن و مستحكم و مبيّن شود و پرسيدند كه ايلچي را به جز اين مطلبي هست. گفت كه منظور و مقصود ايلچي البتّه در مكتوب و مأموريّت‌نامه وليعهد مشخّص و به وزير اعظم در حين ملاقات خواهد رسيد به اين معني كه ترجمة آن كاغذها به زبان چيني مترجم و به وزير اعظم خواهد رسيد و خود ايلچي مأموريّت‌نامة خود را به دست مبارك خاقان چين خواهد داد. قاعدة حضور خاقان چين اين است كه هركس به حضور مي‌رود بايد سه بار روي زانو زمين گذارد و نُه بار سجده كند. در اين خصوص گفتگوها شد كه بايد پيش از حضور مشق قواعد حضور را ياد گيرند كه در حضور خاقان به طور خوب و موافق ادب و به رسم و قاعدة بارگاه خاقان درست به عمل آورد. ايلچي گفت هرطور كه ايلچي سابق انگريز رفتار كرده من نيز چنان خواهم نمود چون ايلچي مصلحت ندانست كه در اوّل مكالمه پيش از اين به مهمانداران اظهار مطلب كند، گفت كه البته لازمة سفارت و ادب در حضور خاقان به عمل خواهد آمد.

سيزدهم رمضان دو تا كشتي دولت چين مقابل كشتي انگريز آمد كه صاحب‌منصبان سفارت و بارخانة ايشان را به آن كشتي‌ها بگذارند چون باد شدّت داشت و امواج بلند بود، چند صندوق گذاشته به سمت خشكي برگشتند و رفتند. سيّاحان كه تعريف لتكه و اوصاف مـلاّحان چين مي‌كردند امروز ديديم و باور كرديم كه هرچه مي‌گفتند حق است و به‌جا كه در راندن لتك‌ها و بستن بارها كمال نظام و زيركي دارند هركس به شغل خود مشغول است.

پانزدهم رمضان‌ ايلچي و كل صاحب‌منصبان سفارت با توابعشان از كشتي خود بيرون آمده سوار كشتي خاقان چين شدند كه از راه رودخانه به سمت پايتخت بردند. چون از حصار تُنْكْ‌كو گذشتيم سه عدد توپ سلام انداختند و سپاهي كه در آن قلعه بودند بيرون آمده به قدر سيصد نفر در كنار رودخانه، ده نفر ده نفر صف كشيده بودند و هر ده نفري عَلَمي گرفته بودند و همگي در يك رنگ لباس متلبّس بودند و نظامشان كمال نظام داشت. رودخانه در آنجا مسلسل و پيچ و پيچ جاري مي‌شد. كشتي‌ها كه قدري پيش بودند آب چنان به نظر مي‌آمد كه در خشكي به ميان زراعت جاري مي‌شود. خانه‌ها از گِل بودند و چندان اساس و زينت نداشتند. حاكم آنجا به ديدن ايلچي درآمد و در ميان صحبت گفت كه خاقان حكم كرده كه در عمارت خاصّة خاقان كه در تينْ‌سِنْقْ واقع است ايلچي و صاحب‌منصبان مهمان شوند.

شانزدهم رمضان مذكور شد كه حسب‌الامر خاقان بنا شده كه در بيست و پنجم اين ماه وارد پايتخت بشويم، در آنجا هفت روز توقّف نماييم. تا امروز جمعيّت كثيره در كنار رودخانه نديده بوديم و زن‌ها هم در ميانشان چندان نبود و آنها كه بودند كلاًّ فرتوت و بدگِل، امّا دختري ديديم كه گيسوان دلاويزش را در دور سر پيچيده بود. اسب‌هاي آن ولايت را كوچك و قصير شنيده بوديم چنانكه ديديم به بلندي اسب تازي بودند اما بدشكل و بدقواره و سست راه. پياده سپاه شمشير و سواره‌ها شمشير و تيروكمان داشتند. امروز تنبيه مقصّري از اهل چين ديدم كه موي سرش را در قفا و پشت سر استوار و سخت‌تر پيچيده و مي‌كشيدند به شدتي كه مي‌خواست چشمانش درآيد و به يك چرم كلفت به دهان و روي او مي‌زدند بعد از تحقيق معلوم شد كه دزدي كرده بود.

هفدهم رمضان ولايات امروزي از ديروزي بهتر و باصفاست. اطراف و اكناف كه مطمح‌نظر بودند به جز دِه و زراعت و باغ چيزي به نظر نمي‌آمد و قطعات زمين را كه مي‌ديديم ياد از وطن خود مي‌كردم. از اهل چين و از حسن سلوك و خوش‌رفتاري آنها خوشم آمد، خصوصاً به غربا كه بسيار دوست مي‌دارند و تا حال نديده‌ام كه دو نفر با يكديگر درشتي كنند و اطفالي كه در كنار رودخانه بودند بسيار به گل و خاك مي‌آغشتند گويا به كثافت خيلي مايلند. گيسوان زن‌ها كه در سر پيچيده بودند از دور مانند كلاه مي‌نمود امّا آن‌قدر نزديك نشدم تا كوچكي پايشان را ببينم و لتكه‌ها كه در رودخانه بودند پانصد نفر عمله به راندن آنها موكّلند كه مزد هر يك روزي يكصد و پنجاه كش[1] است. ايلچي و توابع او و مهمانداران همه در بيست قطعه لتكه توقف نمودند و به هر لتكه ريسماني بسته و از آن عمله‌ها مي‌راندند. پيش از آنكه به ولايت چين رسيديم چنين مي‌گفتند كه در اين مملكت به جهت جمعيّت و ازدحام مردم و كثرت خلق با وجود اين همه محصولات و وفور زراعات كفايت آذوقه و خوراكشان نمي‌كند، حتّي بسياري از گرسنگي مي‌ميرند و شنيده بودم كه در شهرها بس كه خانه‌ها به هم نزديكند اهلشان از مجاورت قريبه كه در مساكن و اماكن مضيقه نزديك به هم توقف مي‌نمايند زرد فام و سقيم اجسام و ضعيف اندام مي‌شوند. امّا چنانكه ديدم خلاف آن به نظرم درآمد و نسبت به اهل شهرهاي معظم دنيا كه مشاهده كرده بودم، اهالي اين مملكت چندان زردتر و ضعيف‌تر نبودند. ولاياتي كه در كنار رودخانه واقعند اگر قدري مرتفع مي‌شدند خيلي با فضا مي‌نمودند خانه‌هايشان مانند بيوتات تونُك كو مي‌باشند كه منزل پانزدهم ما بود اينها را هم از گِل ساخته‌اند. در نهايت نظام و بام‌هاي خانه‌ها را مُقَرنَس و ملون و به تركيب كمان بنا نموده‌اند. كنار رودخانه كه وارد شديم نيستان بود امّا در اينجا ارزن و ساير حبوبات كاشته‌اند تا لب دريا. امروز حوض‌هاي متعدّد ديديم كه در كنار آب، براي تعمير و ساختن كشتي درست كرده‌اند. در ميان خواص و عوام اهل چين لباس تنگ و رخت ظريف پوشيدن و تقطيع ملبوسات نمودن خلاف ادب است، امّا اهل هيچ ولايت را مثل عوام‌النّاس آنجا بي‌شرم نديده‌ام كه پاره اعضاي مستهجنه و قبيحه ايشان مرئي و نمايان مي‌شود و چنان نيست كه از عدم استطاعت رختشان كفايت نكند محض بي‌شرمي است. اهل هندوستان هم آن‌قدر متلبس نمي‌شوند امّا به هيچ‌وجه كشف عورت و خلاف عصمت نمي‌نمايند. وقتي كه به شهر تين سنق نزديك شديم رودخانه ديديم كه از كشتي و لتكه مالامال بود و در سكّوها كه در كنار رودخانه قرار داده بودند غير از اموال مردم توده‌هاي نمك چنان بود كه كوه و تلّ مي‌نمودند، خانه‌ها بسيار تركيب غريب و نظام داشتند. طرفين رودخانه كه از ميان شهر جاري مي‌شد سراسر بيوتات و باغات بود. از ابتداي شهر مزبور دو ساعت و نيم راه رفتيم و لنگر كشتي را انداختيم. نصف شهر را تمام نكرده بوديم در آنجا از قلعة كوچكي گذشتيم از براي احترام ايلچي توپ سلام انداختند. سپاه و كشكچيان از اندرون قلعه بيرون آمده و صف كشيدند، در ميان سپاه پارة تفنگ‌ها بود كه فتيله‌دار بودند و كلاه سپاه يكسر سياه بود. چند دسته از اينها بالاپوشي در برشان كرده بودند مثل پوست ببر راه‌هاي سياه و زر داشتند و اين رخت را براي تخويف و تحذير دشمنان قرار داده‌اند امّا از اينكه هر يك سپر بزرگ در دست گرفته بودند معلوم مي‌شد كه حفظ بدن خودشان را بسيار منظور داشته‌اند نه كشتن و صدمة دشمنان. رودخانه در قرب لنگرگاه دو شاخه بود، شاخي به دست چپ جاري و به نهري متّصل مي‌شد كه كشتي‌ها را در آنجا به سمت كانتان روانه مي‌دارند. جمعي در كنار آن رودخانه ديديم كه به نظر بسيار مؤدّب مي‌آمدند و اهل هيچ مملكت مانند آنجا وقار و تمكين نداشتند اگرچه اكثرشان بدگِل و ضعيف و باريك و قصير بودند امّا نه به مرتبه‌اي كه از حدّ اعتدال بيرون بوده باشند. بعد از آن كه كشتي يشمن ايلچي در آن لنگرگاه كه در وسط شهر قرار داده بودند لنگر انداخت، چند نفر مندرين آمدند كه ايلچي را ببينند چون ايلچي رخت نظامي خود را نپوشيده بود، ورود ايشان را و آن‌طور ديدنشان را صلاح ندانست و عذر خواست. مندرينان كه به لقاي ايلچي آمده بودند برگشتند
و از ايلچي خواهش نمودند صاحب‌منصباني كه زبان چيني مي‌دانند به ديدن ما بيايند. ايلچي سه نفر مترجم را روانه داشت ايشان كه حسب‌الاشار
ة ايلچي رفتند به عمارتي رسيدند كه بس عالي و وسيع بود. تحقيق كرده فهميدند كه آن قصر و ايوان مخصوص و متعلّق حاكم آن شهر است. بالجمله به ايوان داخل شده و نشستند بعد از اظهار مراسم وداد و لوازم مودّت و اتّحاد اتفاق صحبت افتاد و حاكم شهر هم در آنجا حضور داشت. از مترجمين پرسيدند كه ايلچي به جهت خاقان چه پيشكش آورده و در كاغذي كه وليعهد پادشاه انگليس به خاقان نگاشته چه مطلب دارد صورت و ترجمة آن كاغذ بايد به ما معلوم شود و گفتند كه توقّف ايلچي در پايتخت پكن[2] حسب‌الامر خاقان چين زياده از پنج و شش روز صورت نخواهد بست و بيشتر از ايّام معدوده در آنجا نبايد نشست. مترجمين گفتند كه صدور اين حكم موجب بي‌احترامي اهل سفارت است كه ما اين همه مسافات بعيده و ولايات عديده را طيّ نماييم زحمت سفر از جسممان نرفته رجوع به ولايت خويش كنيم خلاف ادب است. آنها گفتند دو نفر مندرين با آن بلندي مراتب و ارتقاء مناصب كه در ولايت خود به جلالت قدر مأثور و به شرافت ذات مشهورند حسب‌الامر خاقان به مهمانداري ايلچي مأمور شدند، معلوم مي‌كند كه احترام ايلچي در نزد خاقان چه‌قدر منظور است. در باب تحفه و هديه كه ايلچي به خاقان آورده بود، در ميان صحبت ايشان به اسم پيشكش گفتند ما گفتيم سوقات است نه پيشكش. بعد مترجمين برخواسته و دو نفر مندرين متشخّص كه اسم يكي سوتاجن و ديگري كُوانك تاجن بود همراه مترجمين به ديدن ايلچي آمدند. بعد از اظهار و اداي تعارفات سوتاجن گفت كه لارد مكارتني كه سابقاً به سفارت چين آمده بود ما او را در شهر كانتان كه وقتي به آنجا مأموريت داشتم ملاقات كرده پيش او جواني ديدم او چطور شده و كجاست؟ گفتند سَرجارج سِتانتين كه الآن نزد ايلچي است همان جوان است كه ديده‌ايد. مشاراليه از اين گفتار و از ملاقات وي بسيار خرّم و خوشحال شد. كُوانك تاجن از مستر مارسين مترجم سواد مأموريّت‌نامة ايلچي را خواست.
ايلچي به مترجم حكم كرد كه به او بفهماند كه منظور ما آن است سواد آن كاغذ را چند روز پيش از شرفياب حضور به وزير اعظم بدهيم. ايشان گفتند احتمال دارد كه ايلچي پيش از حضور وزير را هيچ نبيند ما به گذراندن امور شما مأموريم و بخصوصه فرمان از خاقان داريم كه سواد مأموريّت‌نامه را از شما بگيريم و به پايتخت بفرستيم. ايلچي چون منظور داشت كه فردا به ديدن آن دو نفر برود، ساكت شد و جواب نداد بعد گفتند كه خاقان از راه التفات فرموده كه فردا ايلچي به ما مهمان شود هنگام وداع كوانك گفت كه فردا دستورالعملي براي ايلچي خواهم فرستاد كه سكون و حركت و توقّف و مكث ايلچي در پايتخت معلوم شود و قرار روز به روزي ايلچي در آن دستورالعمل نوشته شده است. بعد از رفتن آنها ايلچي به صاحب‌منصبان سفارت در باب دادن سواد كاغذ وليعهد پادشاه انگريز مصلحت كرد هرچه آن دو نفر مندرين سندي به ايلچي نشان نداد كه مأموريت آن دو نفر معلوم شود و احتمال داشت كه اصلاً دروغ باشد و بلكه منظورشان آن بود كه از ايلچي چيزي بفهمند باز مصلحت ديده سواد آن را به ايشان دادند.

نوزدهم رمضان امروز پنج ساعت از صبح گذشته ايلچي و صاحب‌منصبان حسب‌الوعده كه به مندرينان داده بودند به ايوان در خانه رفتند. كشكچيان و موزكانچيان پيش ايلچي و عقبش پسر ايلچي به اتفاق صاحب‌منصبان رفتند و داخل ايواني شدند و در ايوان ديگر ميزي كه پردة زرد به روي آن كشيده بودند. مندرينان بسيار در آن ايوان كه بوديم حضور داشتند كه همه رخت نظامي خودشان پوشيده بودند اكثرشان ارباب قلم بودند نه شمشيربند. با ما به رسم عظمت و تشخّص گفتگو مي‌كردند. اوّل كوانك گفت كه اين مهماني حسب‌الامر خاقان است و غياب و حضور خاقان تفاوت ندارد هركس كه به اينجا وارد شد بايد چنان رفتار كند كه در حضور خاقان مي‌نمايد و چنانكه ما خود مراسم ادب را بي‌حضور خاقان به جا مي‌آوريم واردين هم بايد مطابق رفتار ما عمل نمايد و بايد نزد آن پردة زرد كه در آن ايوان است نُه بار سجده كرد. ايلچي گفت رفتاري كه در حضور پادشاه انگليس نموده‌ايم البتّه در خدمت خاقان چين هم خواهيم كرد. گفتند كه ايلچي بايد مشق سجود را بنمايد، ايلچي قبول نكرد و گفت يك‌بار روي يك زانو اكرام كردن كه شيوة ماست مي‌كنم ايشان گفتند كه آن را ايلچي بايد در پيش چشم ما در اينجا بكند ايلچي گفت كه آن‌طور اكرام را به جز حضور پادشاه نمي‌توان كرد. سرجارج ستانتين ديد كه چاره نيست گفت پسر ايلچي به پدر خويش كه به منزلة چاكر است روي يك زانو اكرام نمايد او هم چنين كرد و ايشان نيز پسنديدند و بعد مندرينان گفتند كه ايلچي انگليس كه سابقاً آمده بود در هر جا كه ما سجده كرده بوديم او هم مثل ما مي‌نمود و از سرجارج ستانتين كه سابقاً به چين آمده بود كيفيّت مراتب را تحقيق كردند چون سرجارج ستانتين مي‌‌دانست كه دروغ مي‌گويند و نخواست كه خود با آنها مقاوم و مقابل شود و مدّعي‌گري را به گردن خود بيندازد از آن جهت هيچ جواب به سؤالشان نداد و گفت گزارش سفارت ايلچي سابق را خود ايلچي البته بهتر از من مي‌داند از اينكه به مضامين مسطورات دول خارجه عموماً و از اوضاع و گزارش لارد مكارتني خصوصاً مداومت و ممارست نموده اطلاع كامل دارد راست است كه من در نزد ايلچي سابق به چين آمدم امّا بچه دوازده ساله بودم و شعور و حرف طفلان اعتبار چندان ندارد. مندرينان گفتند كه ما خود مي‌دانيم كه تكليف ايلچي همين است كه طوري رفتار كند كه باعث رضاي خاقان بوده باشد اما كساني كه به ولايت چين آمده‌اند در جاي‌هاي مناسب سجده كرده شرايط ادب و اكرام را ملاحظه نموده‌اند. نمي‌شود كه ما به آن پردة زرد سجده نماييم و فرنگي‌ها خلاف آن كرده بايستند در اين صورت احتمال دارد كه اگر ايلچي در اين خصوص ايستادگي سخت نمايد خاقان اعتنا به شأن او نكند و هيچ نگذارد كه به حضور بيايد. ايلچي گفت كه ما اين مهماني را نمي‌خواستيم اگر به پايتخت پكن برسيم اين گزارش را من البداية الي النّهايه به خاقان عرض مي‌كنيم. عدم شرفياب حضور اگرچه موجب هموم است ليكن چون فرمايش پادشاه خود به عمل آورده‌ايم كه حسب‌الحكم بايد پيش خاقان سجده نكنيم متحمّل اين همه آلام مي‌شويم امّا از اينكه در بارگاه پادشاه انگليس در هنگام غيابشان خوانين اهل مشورتخانه يك‌بار سرفروز مي‌كنند ما نيز به آن پردة زرد سرفروز مي‌كنيم. مندرينان نُه بار سجده مي‌نمايند ما هم نُه بار سرفروز مي‌كنيم اين مقالات و مناظرات در ايوان ديگر بود وقتي كه داخل آن ايوان شديم
به همان پرد
ة زرد كه باعث فساد و قيل و قال زياد ما بود و چراغي هم بالاي آن ميز گذاشته بودند مندرينان نُه بار سجده و ما هم نُه بار سرفروز كرديم و نشستيم و اين عمارت مخصوص خاقان بود اگرچه چندان جلال نداشت باز خالي از صفا نبود چهار اطراف ستون داشت و بامش به تركيب كمان و نزديك به لب رودخانه واقع بود. سفرة طعام آوردند چون در كتب انگليسيه كيفيت اكل و شرب اهل چين بسيار نوشته‌اند لازم نمي‌دانم كه در اينجا مجدّداً بنويسم. در جزاير بحر جنوبي مرغاني مانند پرستوك مي‌باشد و اين مرغ‌ها از زوايد دريا چيزي مانند سريش جمع مي‌كنند و براي خودشان آشيانه مي‌سازند. آشيانة همين طيور در ولايت چين شوربا مي‌پزند و قيمتش هم بسيار گران مي‌شود. اگرچه در اين كتاب اين فقرات را ننوشته‌اند امّا فدوي در كتب عليحده ديده است، شورباي مزبور كه ملخ آبي و تخم مرغ داخل شوربا كرده بودند بي‌طعم و غليظ بود. يك‌جور ماهي درنده در آنجا مي‌شود كه پر او را مطبوخ مي‌نمايند او را هم خوردم و پسند نكردم نزد طعام شراب خوب آورده بودند و اين مانند مزة شراب فرنگستان بود كه آنها مي‌گويند امّا شراب را در اينجا گرم كرده مي‌نوشيدند. اهل چين مانند فرنگي‌ها شراب را به سلامت همديگر مي‌آشامند اين رسم شرب در اكثر جاي‌ها متداول است امّا اهل چين اكل را بدين قرار مي‌خورند و اين قاعده در هيچ ولايت نيست. بعد از برداشتن سفره رقّاصان آمده در پايين ايوان رقص نمودند و موزكانچيان مثل سورنا چيزي را مي‌نواختند. خوانندگان به اصوات كريهه مي‌خواندند كه از استماعش مي‌رنجيديم. بازيگران ديگر هم چندان حسني نداشتند امّا آنها كه معلّق مي‌زدند خوب بود. رخت نظامي مندرينان قباي اطلس بود كه به روي آن برنجك خيلي مناسب و لطيف كشيده بودند و در صدر و ظهرشان نشان كلابتين‌دوز داشتند كه علامت منصب بود و در پشت بعضي يك يا دو پر طاووس آونك بود كه اين پرها هم مانند نشان الماس و غيره كه صاحب‌منصبان فرنگستان دارند علامت خدمت است و نشان‌هاي ديگر هم داشتند از تكمه‌هاي الوان كه نشانة منصب‌اند امّا تكمة كبود برتر از همه مناصب است. بعد از آنكه به منزل برگشتيم حسب‌القاعده خودشان بقيّة الطعام را از عقب ما آوردند و فراخور هريك از اهل سفارت خلعت‌هاي متفاوته از حرير و ماهوت به اسم خاقان فرستاده بودند. مردماني كه در معابر و كوچه‌ها ديديم موضّع و مطهّر و فربه و تن‌پرور بودند.

بيستم رمضان المبارك هنگام طلوع صبح از تين سِنق بيرون آمديم. از سمت چپ رودخانه شاخي جاري بود كه پل خيلي مضبوط از سنگ به روي آن بسته بودند به خلاف پل‌هاي ديگر كه آنها از چوب بودند. امروز پنج فرسخ در رودخانه راه رفتيم و در مسافت و امتداد اين راه و فرسنگ‌ها جايي نديديم كه خالي از كشتي باشد و سفايني كه لنگر انداخته بودند چنان به همديگر اتّصال داشتند كه هيچ جاي آب گشاده نبود مگر راهي كه براي تردّد كشتي گذاشته بودند و مي‌گفتند كه بارهاي اين كشتي بار كرده غلّه ديوان است كه از بلاد بعيده مي‌آورند و همين كشتي‌ها با نظام قرار داده بودند. مثلاً سر يك كشتي را به بُن كشتي ديگر گذاشته بودند الي آخر بار هر يك زياده از دويست خروار نيست هرچند از رفعت آن دو مقابل اين وزن به نظر مي‌آيد امّا زياده از مقدار مزبور نبود. وقت عصر كه لنگر انداختيم سوتاجن و كوانك تاجن كه روز پيش آمده بودند مجدّداً به ديدن ايلچي آمدند و به قرار سابق طرح صحبت قواعد حضور رفتن را در انداختند و گفتند كه هرگاه ايلچي سجده را نكند گمان اين است كه خاقان به حضور نخواهد رفت از اينكه چند سال پيش از اين ايلچي از ولايت روسيه آمده و به سر حدّ رسيده بود به او نيز تكليف سجده را نمودند قبول نكرد و خاقان از سرحدّ مراجعت داد و باعث برگشتن آن ايلچي اين بود. سوادنامة وليعهد پادشاه انگليس را كه به مندرينان داده بوديم آورده ردّ كردند كه ما نمي‌توانيم او را بخوانيم از اينكه به خطاب برادري مخاطب كرده و برادر من نگاشته است، اگر شما مي‌توانيد بخوانيد فبها و الاّ او را محو كنيد و لقبي ديگر در جاي او ننويسيد و به همان‌طور بگذاريد.

بيست و يكم رمضان امروز به منزل يَنْقْ سُنْقْ رسيديم كه از تين سنق نود و يك ليز[3] راه است با زين و چَنگ درآمدند و بناي صحبت سجده كردن و حضور رفتن را گذاشتند و گفتند كه لارد مكارتني اگرچه روز اوّل حضور خاقان به قاعدة فرنگستان رفتار كرد ليكن در عيد مولود خاقان در حضور سجده نمود بعد از آنها سوتاجن و كوانك تاجن درآمدند ايلچي حسب‌الخواهش آنها خلوت نمود و احدي در اتاق نماند به جز ايلچي و سه نفر مترجم بعد از آنكه اتاق مخلّي شد مندرينان فرماني درآوردند كه خاقان چين به خطّ خود به مركب سرخ نوشته بود كه موزكانچيان ايلچي مأذون نيستند به پايتخت بيايند بايد برگردند و در كشتي خودشان انتظار ايلچي را بكشند. ايلچي از اين حكم بسيار متعجّب شد و گفت كه موزكانچيان ايلچي سابق به پايتخت آمده بودند موزكانچيان ما از روزي كه وارد خاك چين شده‌اند به جز خوش‌سلوكي رفتار خلافي نكرده‌اند. كوانك تاجن گفت كه من از غايت محبّت و فرط مودّت ممانعت نكرده‌ام كه ايلچي هفتاد و پنج نفر را نياورد و ا› خاقان به من نوشته‌اند كه زياده از پنجاه نفر نزد ايلچي به پايتخت نيايد و احتمال هست كه اگر ايلچي در باب قواعد حضور ايستادگي نكند خاقان در باب آن بيست و پنج نفر زيادي فرمايشي ننمايد و الاّ آنها سهل است كه خودم نيز از خود ترسانم كه خاقان مرا مقصّر داند. ايلچي گفت كه اگر بعد از شرفياب حضور كيفيّت موزكانچيان را به خاقان عرض بكنيم گمان كلّي دارم كه خاقان در اين خصوص رنجيده خاطر نشوند. بعد از اين گفتگوها مندرينان برخواستند و رفتند و وقت عصر باز برگشتند و از ايلچي تحقيق نمودند كه كشتي‌هاي دولت انگريز نشيمن اهل سفارت كجاست به ما خبر آوردند كه كشتي‌ها پيدا نيست و خاقان چين و خود ما از ايلچي ناراضي و دلرنج شده‌ايم كه چرا كشتي‌هاي خودشان را بدون اطلاع و اذن خاقان برگردانيدند. در اين باب خيلي گفتگو شد آخرالامر ايلچي گفت كه صاحب‌منصب كشتي‌ما حسب‌الحكم پادشاه خويش رجوع كرده و الآن از توقّف كشتي خبر ندارم كه كجاست و بخصوصه آنجا كه ما از كشتي خودمان جدا شديم چنان جايي نبود كه مأمن و لنگرگاه معتمد باشد از طوفان و امواج تشويش داشت امّا احتمال دارد كه اگر اهتزاز باد موافق افتاد از آنجا به كانتان حركت كرده است؛ چون دستورالعمل در باب توقّف ايلچي در پايتخت پكن و در خصوص كشتي و مراجعت ايلچي به كشتي خودشان از خاقان آمده بود كه كشتي‌هاي انگريز در همان‌جا كه اهل سفارت جدا شده‌اند بماند كه ايلچي در هنگام مراجعت به همان راه كه آمده است بدون انحراف برگردد و برود. مندرينان از صدور اين حكم و از نبودن كشتي‌ها در آنجا بسيار ترسناك بودند كه مبادا مقصّر باشند. صبح مندرينان باز آمده گفتند كه شب از پايتخت به ما حكم آمده كه ما مقصّر شده‌ايم كه چرا گذاشتيم ايلچي به آن پردة زرد سجده نكرده از تين سنق بگذرند حالا ايلچي بايد جواب صريح و مختصر بگويد كه در حضور خاقان سجده خواهد كرد يا نه؛ هرگاه سجده نكند سوقاتي كه آورده است برگرداند و به حضور هم بايد نرود. ايلچي گفت اميدوارم آن رفتاري كه من در حضور خواهم كرد چندان منافاتي با سجود نداشته باشد چون حكم صريح از پادشاه خود دارم كه سجده نكنم از آن جهت سجده نخواهم كرد. كوانك گفت چنانچه ايلچي لابدّ است كه اطاعت حكم پادشاه خود را نمايد همچنين ما نمي‌توانيم خلاف امر پادشاه خويش را كنيم و از اين مي‌توان فهميد كه عزّت پادشاه انگريز به چه مرتبه در خدمت خاقان منظور است كه در نوشتجات لقب وانك‌تِه را قرار داده كه به معني امپراطوري و شهنشاهي است و در اين لقب او را از خود جدا نكرده است. ايلچي گفت فكري و تكليفي دارم اين است كه چون حكم سخت و صريح از پادشاه خويش دارم كه سجده نكنم پس يك نفر از مندرينان كه منصبش مقابل منصب من باشد به شكل و صورت وليعهد پادشاه ما نُه بار سجده بكند بعد من فرمايش خاقان را اطاعت نمايم و الاّ نمي‌توانم كه خلاف نمايم. مندرينان به هيچ‌وجه اين تكليف را قبول نكردند و گفتند كه چه معني و مناسبت دارد كه ما به صورت بي‌جسم سجده نماييم؟ گفتيم كه اين تكليف ما زياده از تكليف شما نيست كه در تين سنق گفتيد به آن پردة زرد سجده نماييم و حال آنكه نه مُصَوَّر بود و نه مجسّم. هرچه به مندرينان گفتيم كه اين مناسبت به آن پرده دارد حالي نشدند آخرالامر ايلچي گفت كه تكليفي ديگر بكنم اگر من در حضور سجده نمايم سزاوار پادشاه ما نخواهد بود كه ايلچي او به ديگري سجده كند پس خاقان فرماني بدهد و در ولايت چين مضمون آن فرمان را منتشر نمايد كه هروقت ايلچي از چين به پايتخت ما بيايد مثل ما در حضور پادشاه انگليس سجده نمايد هرگاه اين فرمان را بدهد سجده مي‌نمايم و الاّ فلا. مندرينان جواب دادند كه اين هم محال و ممتنع است. آخر ايلچي گفت كه پس وقايع و گزارشات را من البداية الي النّهايه بنويسيم و به خاقان چين بدهيد. ايشان گفتند كه ما نمي‌توانيم نوشتة شما را به خاقان بدهيم. ايلچي گفت بعد از آنكه نگذاشتيد خودم خاقان را ببينم يا عريضه‌ام به نظر ايشان برسد چارة من جز آن نيست كه رجوع نمايم و حالا هم به مراجعت آماده هستم. معلوم بود كه مندرينان از اين گزارش متأسّف بودند امّا مي‌گفتند كه چاره به جز سجده كردن نيست آخرالامر گفتند كه گزارش شما را به خاقان عرض نماييم امّا تا جواب نيامده شما در رودخانه قدري پايين‌تر كه نزهتگاه خوب است برگرديد تا حكم مجدّد بيايد. حسب‌الاشارة آنها قدري عقب رفتيم يكي از يونانيان قديم گفته كه شيطان تشنه‌اي را تا به لب در جوف آب صاف و خنك گذاشته بود هروقت آن تشنه مي‌خواست از آن آب بخورد هرچه دهان را پايين مي‌نمود آب فرود مي‌آمد حال كار ما مناسب گفتة آن يوناني است به پايتخت پكن بيست فرسخ مانده و كوه‌هاي كبود تتارستان كه آن طرف پايتخت است نمايان بوده باز بعيد نيست كه دو روز ديگر عنان كشتي را رو به پايين بگردانيم و هرچه بخواهيم به پايتخت نزديك بشويم پس‌ترم بكشند. جايي كه در رودخانه لنگر انداختيم باصفا بود. چند روز است كه از كشتي براي گشتن بيرون نيامده بوديم امروز فرصت كرديم و به خشكي آمديم قاعده در آنجا آن است كه اگر كسي در مقابل كشتي كه لنگرگاه خود نموده است تردّد كند خلاف ادب است از اينكه همان جاي لنگرگاه به منزلة حياط است و منع غير لازم رعاياي اطراف از سبزيات و تره براي فروختن آورده بودند اگر چند روزي در اينجا توقّف نماييم گمان داريم كه آنجا را آباد نمايند مي‌ترسم كه اهل چين حسد برده نگذارند كه رعايا از اين رستني‌ها هم بياورند. اگر ما از اينكه به آنجا مراجعت كرديم خواست خود خاقان چين است از اينكه سست رأي است و خايف در اين روزها امري بخصوصه در ولايت او اتّفاق افتاده كه موجب تشويش سلطنت و بيم جان بود حال نمي‌گذرد از چيزي كه باعث عظمت و سلطنت شود.

بيست و دويم رمضان مندرينان باز آمده گفتند كه تكليفات ايلچي را ممكن نيست كه به خاقان عرض نماييم امّا عريضه‌اي به اين منوال نوشته‌ايم اگر ايلچي قبول كند به خاقان بفرستيم. مسطورات عريضه اين است:

اوّلاً عرض ايلچي آن است كه چون در خصوص سجده از پادشاه خود حكم بليغ دارم كه نبايد سجده بكنم استدعايش اين است كه خاقان اذن بدهد كه به طور فرنگي‌ها نُه بار سرفروز بكند در يك زانو؛ ثانياً: سرجارج ستانتين وقتي كه همراه ايلچي سابق به پايتخت پكن آمده بود چندان تميز نداشت و حال گزارش آن وقت را فراموش كرده همين‌قدر مي‌داند كه آن ايلچي سجده نكرده بود.

اين عريضه را نزد ايلچي خواندند چون نوشتن اين عريضه از براي ما عيب نداشت قبول كرديم يك ساعت بعد از ظهر فرمان از خاقان در آمد و حكم شده بود كه ايلچي به شهر تانك‌چو كه در سمت پكن واقع است برود و دو نفر در آنجا از مندرينان بود كه منصب آنها از كوانك تاجن و سوتاجن زيادتر و بلندتر بود و اسم ايشان هو و مو بود و لقب هو كُوانك يَيْ[4] بود در پيش اينها بايد مشق سجده كردن بكند. ايلچي چنين دانست كه منظور و مطلب آن دو نفر مندرين ديگر اين است كه بفهمند در حضور خاقان ايلچي چطور رفتار خواهد كرد كه پيش از رفتن حضور طور رفتار ايلچي را به خاقان عرض بكنند. ايلچي خيال كرد كه روي يك زانو رفتن و سر فروز كردن به سياق فرنگي‌ها نزد آنها مي‌نمايم و ايشان وضع حضور رفتن ما را به خاقان عرض و حالي نمايند. بعد از صحبت ايشان فهميديم كه منظور ديگر دارند و آخر معلوم شد كه منظورشان اين است كه ايلچي به شكل اژدها كه در اتاق نصب كرده بودند سجده بكند. در ولايت چين آن اژدها يكي از علامت پادشاهي است چنانكه شير و خورشيد در ولايت ايران و اينها منظورشان اين بود كه زيركي بكنند تا ايلچي به شكل اين اژدها سجده بكند بعد از آنكه سجده نمود ديگر در حضور خاقان از سجده كردن مضايقه نكند و به او دشوار نيايد. بعد از آنكه ايلچي حيلة آنها را فهميد سياق خودشان را هم قبول نكرده سر فروز كردن را نپذيرفت. اين روزها از كثرت مباحثات و مشاغل فرصت نتوانستم بكنم و دماغ نكردم كه چيزهاي ديگر را كه ديده بودم و لازم نوشتن بود بنويسم. زراعات كه در كنار رودخانه ديدم مانند زراعات منازل سابقه بود امّا درخت‌ها بيشتر از پيش بودند.
در دولت چين اگرچه اختيار امورات كـلاّ در دست خاقان است ليكن رعاياي زارعين را ظلم نمي‌كنند حتّي عمله‌جاتي كه به راندن كشتي اهل سفارت مشغول بودند چندبار ايستادند كه بايد مزد ما زيادتر بشود و مهمانداران نتوانستند كه آنها را حكماً به كار بيندازند. بعد از آنكه ديدند كه حق دارند مزدشان را علاوه نمودند بعد كشتي را بردند. اين فعله‌ها اشخاصي هستند كه بخصوصه شغلشان كشيدن كشتي است و از ولايات متفرّقه مي‌آيند و به اين كار مشغول مي‌شوند و در وقت كشيدن كشتي هم براي تفريح خودشان و هم به
واسطة اينكه يكجا بدون تخلّف كشتي را كشند شعري به صوت مي‌خوانند كه به آن خواندن همگي مانند سرباز متّفق‌الحركه مشغول كار باشند. امروز كشتي‌ها از پختن ماهي تعفّن به هم رسانده بود كه مـلاّحان براي خورش با برنج طبخ مي‌نمودند. اهل ولايت چين علي‌الدّوام مشغول اكلند امّا به تدريج هنگام پرخوردنشان شب است و اكثر خوراكشان چربدار و بي‌طعم است و به خوراك مقوّي راغب و طالبند. امروز از سفاين متعدّده گذشتيم كه جوف آنها بسيار آرايش و زينت داشت و در صفحة تخته كشتي صاحب‌منصبان چين نوشته‌اند كه وقت تردّد و عبور اين كشتي راه اين را سفاين رعايا نگيرند و از رفتن توقّف ندهند.

بيست و چهارم رمضان راه رفتن ما آهسته آهسته است و روزي زياده از پنج فرسخ راه نمي‌رويم قُرا و دهات كم به نظر مي‌آيد امّا مردم خيلي است و زن‌ها به سر راه آمده‌اند كه به كشتي‌ها تماشا كنند. اكثر محصولات و حبوبات كه در كنار رودخانه مي‌بينم از ارزن است و بيد انجير. بس كه در كشتي نشسته و حركت نكرده بودم مزاجم اختلال رسانده بود بيرون شدم و به اتّفاق چند نفر در ميان زراعت به قدر يك فرسخ گرديديم. بعد از آنكه به كنار رودخانه برگشتيم براي لتكه قدري درنگ كرديم جمع كثيري در آنجا به تماشاي ما آمده بودند بس كه از ايشان بوي كثافت مي‌آمد قدري از همديگر دور افتاديم. اهل چين در نوشتجات ولايت خودشان را جنّت مي‌نگارند. اگر يكي از علامت بهشت اين بوي كثيف است خود خاك بهشت اين است. رودخانه در اينجا كم‌عمق است و غـلاّتي كه از ولايات مي‌آورند كشتي‌ها در آنجا بسيار لنگ مي‌شود. اين كشتي‌ها مال رعيّت است و غلّه ديوان را با كرايه مي‌آورند و كوچ‌خانة اكثر مـلاحان در خود كشتي مي‌شوند. غلّه فراوان در ميان ولايات چين است نه در كنار و خارج. كشتي‌ها را از آنجا بار مي‌كنند و مي‌آورند در پايتخت تحويل مي‌كنند و در مراجعت مال تجارتي برمي‌دارد و به ولايت مي‌برند.

بيست و پنجم رمضان هواي اين ولايت در اين وقت كه قلب‌الاسد است بسيار اعتدال دارد شب‌ها هم معتدل است و چنان نيست كه آدم سرما بخورد. حاكم اين ولايت چند وقتي است كه معزول و محبوس بود و جهت عزلش اين است كه دو كرور و چهارصد هزار تومان از ماليات آنجا بدون اذن و سند ديواني خرج كرده بود كه دولت قبول نمي‌كرد. مندرينان مي‌گفتند كه اين حاكم آن‌قدر قوّت و دولت ندارد كه اين تنخواه را بدهد ليكن ما خلاف آن را مي‌دانستيم از اينكه سال‌ها در كانتان حكومت كرده بود و مداخل زياد هم داشت. سو و كوانك عرايضي كه دربارة امورات سفارت مي‌نگارند به خود خاقان مي‌نويسند نه به وزرا و اعيان از اينكه كلّ امورات سفارت محوّل به اينهاست هيچ دور نيست كه در باب سجده نكردن لارد اَمهَرست به آن پردة زرد خود آنها نزد خاقان مقصّر باشند در جايي مذكور شد كه اينها معزولند وقوع اين مراتب هم بعيد نيست از اينكه مدّتي است كه ملاقات نمي‌كنم.

بيست و ششم رمضان امروز در رودخانه از كشتي‌هاي غلّة بار كرده گذشتيم گمان ندارم كه در كلّ فرنگستان رودخانه‌اي مثل اين پُر كشتي باشد. در بعضي جاي‌ها كم عمق است حال كه آخر قلب‌الاسد است. در اين فصل معلوم است كه آب كمتر مي‌شود به جهت اينكه آنجاها كه در كنار رودخانه سكّو نبسته‌اند و بلند نساخته‌اند علامت سيلاب را دارد و نمايان است كه آب به شدّت در آمده در نزديك رودخانه كشتي‌هاي نشيمن ما ايستاده بود و سپاه‌هاي مكمّل و مسلّح به جهت احترام ايلچي در آنجا صف كشيده بودند. كماهي آنها را ديدم تير و كمان داشتند به تركيبي كه سابقاً در ولايت ايران معمول بود و شمشير و سپر و سينه‌پوش مانند لحاف از پنبه پر كرده بودند تيرهاي بسيار دراز داشتند پُر از پَر و تفنگ‌هاشان بسيار بدساخت بود بس كه زنگ گرفته بودند. گمان ندارم كه در جنگ و وقت ضرورت پُر به كار بيايند. شمشيرهاشان كوتاه بود و كج امّا بد نبودند. شلوار گشاد و قباي فراخ در برشان بود و بعضي از ايشان دستمالي به سر پيچيده بودند و سپرهاي بزرگ در پيش‌رو نشانده و شمشير را در پشت سپر چسبانده بودند. نشان سركردة اين فوج تكمة كبود بود و اين نشان از نشان‌هاي سفيد بالاتر است؛ چون در چين منصب ارباب قلم از منصب شمشيربند بلندتر است. يك مَندَرين كه تكمة سفيد داشت با وجود آن از سركردة مزبور كه تكمة كبود داشت از اينكه از ارباب قلم بود بزرگ‌تر است. دو روز است كه جبال عظيمة تتارستان نمايان است و از تركيب و كبوديش معلوم مي‌شود كه بسيار ارتفاع دارند. يك ساعت بعد از ظهر برج بلند بتخانة تانك‌چو پيدا بود و اشعار كثيره به اين بتخانه گفته‌اند كه فعله‌هاي رانندة سفاين با صوت مي‌خواندند.

پنج ساعت از ظهر گذشته به لنگرگاه تانك‌چو رسيديم كشتي‌ها بسيار بود نه به بسياري سفاين تين سنق. سپاه‌ها كما في السّابق صف كشيده شليك مي‌كردند. مستر مارسين مترجم به عزم ديدن منزلي كه براي ايلچي قرار داده بودند به شهر رفت و ديد كه به جهت كلّ اهل سفارت تنگي دارد و صد قدم از كشتي‌ها دور است وقت شام سو و كوانك به نزد ايلچي آمده و در باب منزل كه تعيين كرده بودند صحبت مي‌داشتند و مي‌گفتند كه كلّ مطالب و استدعاي ايلچي چنانكه دلخواه او است به انجام خواهد رسيد و در انضباط كارش به هيچ‌وجه اشكال و دشواري نخواهد بود مگر در خصوص سجده كردن و حضور رفتن. ايلچي گفت كه اوّلاً بسي شادمان و خرسند شدم كه باز امر ما رجوع و محوّل به شما گشت از اينكه در ولايت چين اوّل ملاقات ما با شما بوده و آن دوستي و مرافقت و يگانگي و محرميّت كه با شما داريم با كسان ديگر نداريم و ثانياً در باب حضور رفتن و سجده كردن دو تكليف دارم يكي اينكه شخصي از اعيان دولت چين كه منصب او مقابل منصب من باشد به شكل وليعهد پادشاه انگليس سجده كند من بعد از او در حضور خاقان سجده نمايم و ديگري آنكه خاقان فرمان صادر كند كه هر وقت ايلچي از چين به پايتخت انگليس بيايد در پيش پادشاه سجده بكند و منظور من در قيد شرايط آن است كسي نگويد كه سجده كردن من از راه تبعيّت و حقارت است. چند سال پيش از اين ايلچي از جانب پادشاه روس به چين آمده بود. امناي دولت چين اين تكليف را به او كردند كه به طور قاعده در خانة خاقان چين رفتار كند و كاغذي بگيرد كه هر وقت ايلچي از چين به ولايت روس بيايد ايلچي چين هم در آنجا چنين نمايد. مندرينان گفتند ممكن نيست كه اين شرايط قبول شود و گفتند كه حاكم تاكو براي اينكه كشتي‌هاي نشيمن ايلچي انگليس را گذاشته بود كه از تاكو برود اخراج و معزول شد و ما نيز اخراج خواهيم گشت. ايلچي گفت كه ان‌شاء‌الله كار بدانجا نمي‌رسد كه اخراج بشويد بسيار مسرور شدم كه مكالمات ما امشب با شما شد كه دوست و معروف ما هستيد نه با ديگران.

بيست و هفتم رمضان لارد امهرست و دو نفر از صاحب‌منصبان به همان منزل كه به جهت اهل سفارت حاضر كرده بودند رفتند كه ملاقات مهمانداران و امناي دولت چين بكنند و بنا چنان شد كه فردا از كشتي تا به آن عمارت حركت كنند. در خشكي مقابل كشتي ما تخته‌بندي براي نشستن و تماشا كردن ساخته بودند كه از اوّل صبح تا غروب آفتاب پر از خلق بود اگر هركسي مبلغي داده در آنجا به جهت تماشاي انگليسها بنشيند گمان دارم كه خيلي منفعت به آنها بكند.

بيست و هشتم رمضان وقت ظهر بيرون آمديم به عزم ملاقات آن دو نفر كه از پكن براي انضباط امور ما مأمور شده بودند. به ايوان درخانه رفتيم از منزل تا آنجا نيم فرسخ راه بود. ايلچي و سه نفر صاحب‌منصب بزرگ در روي تخته‌بستي مانند كرسي فرنگي‌ها نشسته و باقي اهل سفارت در عرابه مي‌رفتند در نصف راه به ديوار شهر رسيديم و بسيط زمين از كثرت باران بسيار گل بود امّا في‌الجمله صفا داشت وقتي كه رسيديم و داخل اتاق شديم هوكوانك يَي و موتاجِن و مهمانداران و مندرينان (خوانين) عليحده همگي به پا ايستاده ننشسته بودند. ايلچي را نيز تكليف نشستن نكردند. مستر مارِسين مترجم گفت تا ايلچي ننشيند و قرار نگيرد حرف و گفتار نمي‌نمايد ايشان گفتند كه ما نمي‌نشينيم ايلچي هم نبايد بنشيند. ايلچي قبول كرد و ننشست هوكوانك يَي گفت كه من و موتاجن هر دو مأموريم كه ايلچي پيش ما سجده كردن را بكند حال رأي و جواب صريح ايلچي در اين باب چه مي‌شود. ايلچي گفت كه من براي اظهار و كشف دوستي و مودّت كه فيما بين وليعهد پادشاه انگريز و خاقان چين مكنون است مأمور شده و اميدم همان بود كه خاقان چين آنچه پدرش از لارد مكارتني ايلچي سابق پذيرفته بود از من هم قرار ماضي را قبول نمايند. هو گفت كه مَضي ما مَضي گذشته را اعتماد نشايد به شدّت تندي و خشم كه لبش مي‌لرزيد گفت چنانكه در فلك يك آفتاب است در زمين هم يك پادشاه است كه او شهنشاه است همه كس بايد اطاعت او را لازم دانند. ايلچي به اين سخن ياوه جواب نداد و گفت كه من منظور و مطلب خود را نوشته به مهمانداران داده‌ام. مهمانداران كه در آنجا حضور داشتند گفتند كه ما جرأت نكرديم آن عريضه را به نظر خاقان برسانيم. هو گفت به جز اينكه ايلچي لوازمات را قبول بكند يا برگردد چاره متصوّر نمي‌شود. ايلچي چون پيشرفت كار خود را در آن مرتبه ديد عريضة مجدّد و ممهور كه حاضر كرده و عنوانش به نام خاقان نگاشته بود به دست هو داد و بيرون درآمد و هو چند قدمي احتراماً له تعاقب و مشايعت نمود. چون در اوّل صبح رأي من به آراي اهل سفارت مخالف بود امّا حال حيفم مي‌آيد كه كلّ امورات سفارت در سر اين حرف بر هم بخورد. از اينكه روي يك زانو سر فرو نمودن و يا به دو زانو سجده كردن لازم اين همه مخالفات و مكالمات نقارانگيز نيست، چون اهل سفارت بيشتر از من از وقايع سفارت اطّلاع داشتند از آن جهت تكيلف من آن شد كه رأي آنها را پذيرفته رأي خود را ترك كنم. ديوار قلعة شهر را از سنگ بزرگ در كمال استحكام ساخته بودند و در قرب آنجا توپي قرار داده بودند كه پنج دهان داشت و كمربستي از آهن حلقه‌دار پيچيده بودند كه محكم‌تر شود. بنا و پاي‌بست ديوار قلعه از سنگ و بالايش از آجر پخته بود و به قدّ هشت ذرع بلندي داشت و در پاي ديوار خندقي پر آب بود. از عمارات و امكنة شهر جايي نديدم كه قابل شرح و بيان شود مگر برج بتخانه كه بسيار بلند بود. معابر و كوچه‌ها تنگ بود و بسيار گِل و سنگ‌بست و سنگ‌ها هم مقابل نبود و عفونت هم داشت و آن‌قدر آرايش و زينت شهر نبود مگر سوق و دكاكين كه از چوب منحوت (تراشيده) و تراشيده به تركيب گل و گياه و برگ و غيره و طلااندود ساخته بودند. لباس‌هاي اهالي آنجا بسيار رثيث و كثيف بود. دو نفر روس و يك نفر فرانسه كه لباس چيني داشتند و خدمت روس مي‌كردند سه روز است كه نزديك به منزل ما مي‌آيند و آن فرانسه‌اي به موزكانچيان گفته بود كه مي‌خواهم به خدمت ايلچي برسم. كشكچيان چين ممانعت مي‌نمايند و نمي‌گذارند كه كسي از صاحب‌منصبان به منزل ايلچي تردّد كنند. ايلچي هم نخواست كه او بيايد در ورود او اهمال كرد ديگر نمي‌آيند.

غرّه شوّال المكرّم ايلچي خواست كه نزد هو آدمي بفرستد كه روز حركت اهل سفارت را مشخّص نمايد و آدمي معيّن كند براي بردن سوقات كه به خاقان آورده بود. چون مستر مارسين مترجم از اوضاع و قواعد اهل چين مطّلع‌تر بود به ايلچي عرض كرد كه شما در اين باب پر عجول مباشيد. اميد كلّي است كه كارها به صورت صواب بينجامد. نزديك به منزل ما دهي هست كه گردشگاه من همانجاست. دكاكيني كه در آن ده بودند جلد و پوست حيوانات را در آنجا براي پوشش و كلجه از پوست خرس و بز مي‌فروختند خوبشان هم نديدم در كوچه‌ها كباب‌خانه و آشپزخانه ساخته بودند و از خوردني و آشاميدني از جمله چايي و خورش گوشتي و غيره در آنجا حاضر و جدا جدا نهاده بودند كه بفروشند. در ولايت چين صندوق و سبد و چليك را بسيار بسيار خوش‌طرح و مقبول مي‌سازند حتّي اشخاصي كه مي‌خواهند از آنجا سوقات به ديگران بفرستند قيمت ظرف از بهاي تحفه گران‌تر مي‌شود. مقابل ديوار خانه‌ها خارج از خانه باغچه‌اي درست كرده‌اند درخت‌هاي مورّد و شجرهاي مثمر و معتدل در كمال حسن و سليقه كاشته‌اند و نشيمني در بعضي از آن باغچه‌ها قرار داده بودند كه سايه آن نشيمن از ظلّ گل‌هايي بود كه روئيده و مانند نيلوفر پيچيده و برخواسته بالاي آن نشيمن طاق زده و سايه انداخته بود. اهلشان از تماشاي ما بددل نمي‌شوند. سهل است هنگامي كه گذار ما به ايشان بيفتد تكليف دخول ما را مي‌نمايند. بتخانه‌‌اي كه منزل لارد مكارتني ايلچي سابق بود الآن هو در آنجا منزل كرده است، نتوانستيم به تماشاي آنجا برويم ديروز به ديدن بتخانة كوچكي نزديك به منزل ما رفتيم از بيرون چندان اساس نداشت امّا در اندرون چهار عدد بت كه دو تا در شكل مرد پهلوان و دو عددش به صورت زن بود كه لباسشان بسيار آرايش داشتند و اينها را در دهليز گذاشته بودند در اندرون بتخانة اصنام وافره بود از زن و مرد كه پاره‌شان مكلّل به تاج و بعضي‌شان متوّج به نيم تاج بودند دو عدد بت بزرگ مرد و زن در مقابل در قرار داده بودند كه در دست زن ميوه‌اي بود كه در آب‌ها مي‌رويد و در پيشش ميزي و در آن ميز ظروفي از مجمر و غيره گذاشته بودند. براي سوزاندن بخور و معطّرات ديگر اوثان و اصنام كـلاّ قوي شكل و جسيم اندام‌اند. در چين سليقه و قاعده چنين دارند كه هركس از زن و مرد تناور و جسيم شد آن از سايرين محبوب‌تر است و به اين علّت اوثان را به آن ضخامت قرار داده‌اند.

امروز چنگ به ديدن مستر مارسين آمد و در كمال پريشاني و ترساني و تغيّر احوال گفت كه يكي از دوستان كه در پكن مي‌شود بدين مضمون شرحي به من نوشته كه خاقان از ايلچي كه به قاعده‌اي در خانة چين رفتار نمي‌كند و از مراجعت سفاين انگليس به مرتبه‌اي رنجيده كه عريضة تو را كه در باب ايلچي نوشته بودي نتوانستم به نظرشان برسانم. چنگ خواست كه ترس خود را به مستر مارسين بفهماند دست خود را كه مانند يخ سردي داشت به دست وي گذاشت. شب چنگ سواد فرماني كه تازه صادر شده بود به مستر مارسين فرستاد خوانديم و مشخّص نموديم كه كشكچيان علاوه بوده و قدغن شده كه در اطراف ما كشك[5] سخت بكشند و از تردّد اهل چين به سختي ممانعت كنند و اين قدغن از آن بود كه به خاقان عرض كرده بودند فرنگي‌ها كه در كانتان مي‌شوند زبان چين را ياد مي‌گيرند از ترس اينكه مبادا از خاينين اهل چين بروند و به آنها ابراز پاره‌اي چيزها نموده فضولي بكنند از آن جهت اين قدغن سخت شد صدور اين احكام از قديم هم بود امّا به تجديد و تأكيد نوشتن قدري به كار ما عيب دارد.

دويم شوّال دو سه روز است كه مصاحبت ما با آنها نشده بود، امروز ايلچي كاغذي در باب امورات خود به كوانك نوشته به صحابت دو نفر صاحب‌منصب ارسال داشت هو جواب كاغذ را ننوشته لساناً گفت كه اين كاغذ به من رسيد جواب آن را تا چند روز نخواهم داد كه ايلچي درست تفكّر و تأمّل نمايد و رفتار خود را بفهمد پيش از آنكه برهم‌زدگي بكند.

سيم شوّال امروز هو كوانك يَي به ديدن ايلچي درآمد و ما از ورود او بسيار تعجّب نموديم از اينكه اوّل ملاقات گفته بود كه من به ديد و بازديد كسي نمي‌روم يعني من باب التشخّص بالجمله گفت كه ايلچي بايد مهيّا و آماده شود كه فردا حركت كرده و پس‌فردا به پايتخت وارد شده به حضور خواهد رفت. ايلچي گفت كه ما حاضر هستيم شما بايد تدارك راه و تهيّة بارخانه را ببينيد و از مندرينان جواب كاغذي كه ايلچي نوشته بود درخواست، گفتند كه همه مطالب به انجام پيوسته از طرفين لازمة دقّت به عمل درآمد و تكاليف و مباحث طرفين كه اتّفاق افتاد كـلاًّ درست شده و به آخر رسيده هرچه زودتر راه بيفتيد كه به سمت پايتخت برويد بهتر است.

چهارم شوّال بارخانه‌ها اكثرشان ديشب ارسال گشت و مابقي امروز فرستاده مي‌شود. كالسكة ايلچي را نيز درآوردند به عرّادهاي باركشي در چين پنج رأس اسب يا استر مي‌بندند و روي عرابه‌ها را حصير مي‌كشند كه بارش و قطرات باران فرو نخورد و اينها به جهت بار كشيدن هستند. آنها كه از براي نشيمن است كوچك و يك نفري مي‌سازند امّا چون بي‌گمان مي‌شود در آنها نشستن بسيار زحمت دارد از كثرت جنبش استرها بسيار جسيم و قوي هستند و اسب‌هاشان مانند اسب تركماني‌اند امّا نه به آن‌ قدّ و بلندي. اهل چين در كار بسيار چابكي و نظم دارند در يك شبانه روز كلّ بارهاي ما را از كشتي بيرون كشيدند و سر عرابه‌ها نشاندند و به سمت پايتخت فرستادند. بي‌صدا و قيل و قال پنج ساعت از ظهر گذشته از منزل تانك چو حركت كرديم. ايلچي و پسرش و سه نفر صاحب‌منصب بزرگ سوار كالسكه شدند و باقيان سوار عرابه‌هاي چين اوّل از پشت ديوار شهر مي‌گذشتيم و بعد به سر راهي كه به پكن مي‌رفت افتاديم و اين راه همه به سنگ‌فرش بودند. از پلي گذشتيم كه بس طويل بود و يك چشم داشت. وقتي كه ما از آن پل عبور كرديم كشتي‌اي از زير پل مي‌گذشت. چشم‌انداز و مطمح نظر پل بسيار فضا داشت. بتخانه و برج به جهت كشكچيان نزديك رودخانه قرار داده‌اند و اطرافش زراعات و اشجار است. نزديك به غروب آفتاب از بيشه‌اي گذشتيم كه محصور از سنگ و آجر بود. در كنار راه عمارت‌ها بود كه كمال آرايش و زينت داشتند. بالاخانه‌هاي عمارت مسطوره مانند ايوان بود چهار طرف گشاد در ديوارها شكل حيوانات نهاده بودند امّا چنان نديديم كه تشخيص حيوانات و اقسام آنها كما هي به عمل بيايد مگر اينكه بعضي از ايشان به صورت شير بودند و اين عمارت به جهت يادگاري كسي است كه نيك‌كردار بود و مدّت عمرش را به خوش‌رفتاري به سر برده در راه خير بذل مال و بخش منال كرده در ميان مردم به پاكي عمل مشهور و به حسن سلوك مأثور بود. هنگام شب به دهي رسيديم كه مواقف وافره و منازل كثيره داشت. براي توقّف و استراحت سيّاحان سو و كوانك تا بدينجا هر دو سوار تخت بودند امّا در اينجا كوانك تخت را موقوف كرد چون منصبش آن بلندي ندارد كه با تخت روان داخل پايتخت شود. نيم فرسخ از اين ده گذشته به اوّل آبادي پكن رسيديم ازدحام خلق و كثرت مردم مانند روزها و جاي‌هاي گذشته بود در كمال سكوت و آرامي و اكثرشان فانوس گرفته تماشاي ما را مي‌نمودند امّا بسيار به كالسكة نشيمن ايلچي تماشا مي‌نمودند. تخت‌هاي دكاكين را به تركيب گل و غيره منبّت كرده به آب‌طلاي روشن اندوده بودند، روشنايي چراغ كه به آنها مي‌تابيد از پرتو شعاع چشممان چنان خيره مي‌شد كه نمي‌توانستيم نگاه بكنيم تعجّب مي‌كنم كه مداخل و منافع ارباب دكاكين چه‌قدر مي‌شود كه اين همه اخراجات بي‌حاصل را مي‌نمايند. در نصف شب به آن دروازة شهر پكن رسيديم كه لارد مكارتني از همان دروازة شهر داخل شهر شده بود. مذكور شد كه قدغن كرده‌اند كه دروازه بسته شود. هنگام ورود ما ديديم كه بسته‌اند از بدن و حصار قلعه رفتيم تا به دروازة ديگر رسيديم كه آن هم مسدود بود با ديوار قلعه تا صبح ما را گردانيدند. وقت طلوع صبح به دهي رسيديم كه هَي تين مي‌گفتند و خانه سُنق تاجن كه يكي از وزراي خاقان بود در آنجا بود و بنا شد كه در آنجا براي اهل سفارت منزل خالي كنند و ما در آنجا نزول نماييم. در آن ده هم نيفتاديم و به ده يون مِنْيون رفتيم كه خود خاقان چين در آنجا بود. كالسكه ايلچي در آنجا ايستاد و داخل حياط شديم و در حياط بس كه ازدحام صاحب‌منصبان بود و مندرينان صاحب نشان تكمه و اقوام پادشاه كه نشان تكمه‌هاي لعلي داشتند و در آنجا بي‌صدا و ندا ايستاده بودند فهميدند كه خاقان در آن حوالي تشريف دارد تا ايلچي نشست چنگ از جانب هو درآمد و گفت كه خاقان ايلچي و پسر او و سه نفر از صاحب‌منصبان را به حضور خواسته‌اند چون قرار چنين بود كه بعد از چند روز به حضور برويم. ايلچي بسيار متعجّب شد گفت كه ما از صدمة سفر و بي‌خوابي شب دلخسته و تن شكسته‌ايم و لباس نظامي
و مأموريّت‌نا
مة ما هم حاضر نيست و مزاجم نيز اختلال به هم رسانده نمي‌توانيم
در اين وقت شرفياب حضور شويم. امنا گفتند كه منظور خاقان از طلبيدن محض رؤيت است و ديدن نه براي تحقيق امورات سفارت، نبودن مأموريّت‌نامه عيبي به كار و بار شما نمي‌كند زيارت خاصّه متلازم مأموريّت‌نامه و اسناد سفارت است حال آن وقت نيست بايد به همين‌طور برويد. ايلچي گفت كه دور از حرمت مي‌نمايد كه شما ما را با اين لباس سفري داخل اين ازدحام نمايند رفتار شما بدان ماند كه حيواني از صحرا آورند و مردم تماشاي او را كنند نه اينكه ايلچي از جانب پادشاه بزرگ به در خا
نة پادشاه اعظمي در آمده. مندرينان بسيار سعي كردند كه ايلچي را گردنگير بكنند حتّي كوانك يَي درآمد و گفت كه به قاعدة خودتان به حضور برويد سهل است. بعد از همة اصرارها دو نفر از مندرينان يكي به يسار و ديگري به يمين ايلچي چسبيدند كه ببرند سعيشان صورت نبست و ايلچي نرفت و به كوانك يَي گفت كه به خاقان عرض كن از اينكه مزاجم مختل است و لباس نظامي هم همراه ندارم چندي مهلت بدهند و بي‌لباس مرا به حضور نطلبند. او هم حسب‌الاستدعاي ايلچي رفت و بعد حكم درآمد كه ايلچي در منزل خود قرار بگيرد طبيب خاص خود را براي ملاحظة مزاج ايلچي روانه داشته بود. بعد از آنكه سوار كالسكه شد هو كوانك يَي درآمد و با مقرعه و قمچي كه در دست داشت پيش ايلچي مي‌رفت و متشخّصين و غيره را كه صاحب نشان‌هاي تكمة بلند را داشتند پريشان و متفرّق مي‌كرد كه ما بي‌زحمت راه برويم. در نظر ما بسيار دور مي‌آمد كه با آن شهزادگي اين عمل را بكند. در حياط دو تا شكل شير از برنج و هفت جوش و رويين كنده و در كمال مهابت وضع كرده بودند به جز آن آرايشي چندان در حياط نبود به همان راه كه رفته بوديم به قريه هَي تين كه باقي صاحب‌منصبان ما در آنجا بودند مراجعت كرديم و از آن شدّتي كه به ما در باب حضور طلبيدن مي‌كردند چنان خيال كرديم كه منظورشان آن بود كه همة صاحب‌منصبان ما به حضور نروند همين چهار نفر از ما ملاقات خاقان را نمايند. خانة سُنق تاجِن كه منزل ما بود بسيار وسعت و اتاق‌هاي فراوان داشت مسكن محبوب و گلزار و مكان دلپذير و با اشجار بود بس‌كه جاي مرغوب و دلنشين بود بسي مايل هستيم كه چند روزي در اينجا بمانيم كه رنج سفر از جسممان به در رود. امّا بختمان ياري نكرد كه بعد از دو ساعت خبر آمد كه خاقان به شدّت رنجيده از اينكه چهار نفر از ما احضار كرد و ما نرفتيم، قدغن نموده كه بار عرابه‌ها نگشايند و ما از همانجا مراجعت بكنيم. هرچه ما عذرآوري نموديم و لابه و استمالت كرديم كه از زحمت سفر و از صدمة راه خسته شده‌ايم بس‌كه تشدّد داشتند قبول نكردند. چنگ گفت تقصير از ماست كه چرا بحث كلّي در باب سجده حضور نموديم حال اگر تكاليف ما را كـلاًّ قبول هم نمائيد باز چاره و علاجي متصوّر نيست بايد به ولايت خود برگرديد. يكي از مُبرمين سخت حكمران شهر پكن و مضافات بود صاحب‌منصبي به من (يعني مؤلّف) گفت كه اگر حالا سجده كردن را قبول بكنيد يحتمل كه خاقان شما را بخواهد. گفتم كه پادشاه (خاقان) خودشان قرار گذاشته كه به قانون خودمان به حضور برويم چون همه گفتارشان با من بود و تعجيل در مراجعت ما مي‌نمودند آخرالأمر گفتم كه التفات و عنايت خاقان به خيال خودمان ما را در اينجا نگاه داشته حال كار ما كه بدينجا رسيد و خاقان كم‌لطف شده‌اند چيزي داعي به توقّف ما نيست مضطرب مباشيد كه ما ميل به ولايت شما داريم. التفاتي كه از خاقان به ظهور درآمد همين بود كه نهاري با سليقه براي ما فرستادند كه بسيار به كار ما درآمد از اينكه شب در راه بعضي از صاحب‌منصبان شام نكرده و از ديروز غذايي نخورده‌اند. چهار ساعت از ظهر گذشته ايلچي تخت خود را سوار شد و راه ولايت خود را گرفت و مراجعت كرد در معاودت ديوارهاي شهر پكن را خوب ديديم مانند ديوار تانك چو بود بنياد او از سنگ و روي و بالايش از آجر پخته و جوفش از كلوخ و گِل امّا بس‌كه كلفت بود جاي‌هايي براي نهادن توپ‌هاي بزرگ درست كرده بودند كه هنگام ضرورت بگذارند برج بسيار در ديوار قلعه ساخته بودند به سه مرتبه كه جاي توپ داشتند و هيچ توپ نگذاشته بودند مگر يكي كه آن هم از چوب بود به شكل توپ. خندقي پر آب در اطراف ديوار است و شهر پكن در جاي هموار و صاف اتّفاق افتاده و ديوار بلند و بروج بزرگ و باستيان‌هاي سترگ قلعه كـلاّ لايق و شايستة آن پايتخت بودند و در نزديكي قرية هَي تين جايي ديدم كه هيچ زراعت نداشت و بسيار تعجّب است كه در قرب شهر ارض مَوتي بوده باشد جبال تتارستان قريب به شهر پكن‌اند. چند نفر از رفقا مايل بودند بروند به كوچه‌هاي شهر به محض اينكه حيف است كه ما به چين بياييم و هيچ‌جا از پايتخت نديده برويم امّا ميل ما به گشتن كوه‌هاي تتارستان است چون از رفقا يكي ناخوش بود تخت خود را به او دادم و خودم به عرابة چيني سوار شدم از صدمه و جنبيدن عرابه دلتنگ شده فرود آمدم و پياده رفتم از كثرت باران و از زحمت سوراخ‌هاي سنگ‌فرش زمين و ازدحام خلق كه فانوس‌ها روشن كرده به صورت ما تماشا كنند چنان رنجيدم و آن‌قدر كج‌ خلق شدم كه در عمرم به آن مرتبه نرنجيده و از حالت طبع بيرون نرفته بودم. با وصف اين زحمت پيادگي از صدمة عرابه خوشترم بود امّا ترسيدم كه در اين هنگام شب و بارش باران از رفقاي خود جدا شوم متحمّل متاعب عرابه بوده سوار آن شدم و رفتم. سوتاجِن گفته بود كه امشب زياده از يك فرسخ و نيم راه نخواهيم رفت امّا يكسر ما را از پايتخت به شهر تانك چو درآورد و نزديك به طلوع صبح به همانجا كه در قرب كنار رودخانه كشتي نشيمن ما لنگر انداخته بود رسيديم.

ششم شوّال منزلي كه در عزيمت توقف كرده بوديم بسته‌اند لابدّاً سوار كشتي‌ها شديم بارخانه از پي ما مي‌رسد و همه كس در تدارك مراجعتند. امروز تحفه‌هايي كه پادشاه (خاقان) چين به جهت پادشاه انگريز مي‌فرستاد بدين تفصيل رسيد. كُرزي از سنگ عقيق و تصويري از سنگ‌هاي سبز و سرخ و بازوبندي از عقيق احمر دورش منصوب از مرواريد ساخته بودند و چند كيسه گلابتون. مندرينان در عوض اين گفته بودند كه خاقان خواهش كرده كه چند چيز جزئي از آن تحفه‌ها كه ايلچي براي خاقان چين آورده بفرستد ايلچي هم صورت پادشاه و زن پادشاه انگريز را با چند قطعه نقشة جهان‌نما و چند عدد صورت‌هاي ديگر فرستاد. ايلچي از اينها سؤال كرده بود كه به پادشاه خود در باب مراجعت خويش بدون آنكه به حضور برويم چگونه عرض كنم گفتند كه خاقان از راه التفاتي كه داشتند شما را به حضور خواستند و شما خلاف حكم كرده به حضور نرفتيد از آن جهت شما را برگردانيد.

هفتم شوّال يكي از القاب خاقان ابن الجنان است وقتي كه از شهر تانك چو گذشتيم ديديم كه در ديوارها كاغذِ باسمه چسبانده و مكتوبات آن كاغذ سواد فرمان بود كه خاقان صادر كرده و به اين مضمون بود كه زن‌ها بايد در حين تردّد ايلچي و صاحب‌منصبان در معابر و كوچه‌ها نايستند مبادا از ايلچي يا صاحب‌منصبان تماشاي زن‌ها بكند امّا شوق زنان به حكم ابن الجنان غالب بود و در ميان تماشاچيان زنان فراوان بود. امروز ايلچي صورت پادشاه انگليس را از جعبه درآورد چون از اهل چين در آنجا حضور داشتند ايلچي پيش روي آنها به همين صورت‌ها مِن باب احترام سر فرو كرد چنانكه به آن پردة زرد در تين سنق سر فرو كرده بود. يكي از تنبيه ولايت چين اين است كه سر مقصّر را در ميان تخته مي‌گذارند و اين تخته‌ها متفاوت است سبك و سنگين‌اند نسبت به تقصير مقصّرين. امروز آن تخته را ديدم عرض و طولش سه چارك مربّع و ميانش سوراخ است كه سر مقصّر را بدانجا مي‌گذارند. اكثر اهل چين كاكل بلند دارند. نادر است كه دو نفر از اهل چين كه با هم جنگيدند يكديگر را بزنند امّا فحش كلّي مي‌دهند بعد از آنكه جنگ سخت كردند كاكل همديگر را مي‌گيرند و به دست مي‌پيچند و مي‌كشند و خودم بخصوصه ديدم كه چنان مي‌كشيدند كم مانده بود چشمشان از جا درآيد. يكي از علامت برگشتن ماها اين شد كه امروز ايلچي از گدايي گذشت آن گدا از براي احترام به پا ايستاد. يكي از مندرينان آن سائل را نشاند. اگر اهل چين به اين شدّت ما را بي‌حرمتي بكنند كه يك سائل فرومايه را نگذارند به ما حرمتي بكند نمي‌دانم كه ما تا سرحدّ چين چه عذاب و عقوبت‌ها خواهيم كشيد. در ولايت چين روي هر كشتي بيدقي متفاوت مي‌گذارند و از رنگ و تركيب بيدق‌ها معلوم مي‌شود كه در جوف كشتي چيست و كيست و آن بيدق‌ها كه در كشتي ما گذاشته بودند علامت نشست ايلچي بود. بعد از آنكه از پكن برگشتيم اين بيدق‌ها را برداشتند و در جايش بيدقي نگذاشتند.

نهم شوّال بعد از نهار خوردن راه افتاديم كه مراجعت به سمت كنار درياي ولايت چين نماييم و مي‌گويند كه مي‌بايد به شهر كانتان برويم امّا اين هم پر معلوم نيست. اگر كشتي‌ها در شهر چوسان شوند شايد كه آنجا برويم باز به فراواني سفاين افتاديم امّا بس‌كه از اينها ديده‌ايم ديگر آن‌قدر تماشا ندارد مگر اينكه امروز چند نفر از زنان متشخّص چين در بعضي از اين كشتي نشسته بودند از سيه‌فامي رعايا و سبز رنگي روستايان اين ولايت كه مانند رنگ بعضي از اهل هندوستانند، معلوم مي‌شود كه آفتاب در اينجا بسيار پر زور است امّا تعجّب است چرا آن‌قدر شدّت داشته باشد
و حال آنكه اين مملكت بسيار به سمت جنوب افتاده است. اكثر خلق غير از پيراهن و زير جامه، لباس ديگر ندارند.

دهم شوّال آب اين رودخانه به تندي جاري نمي‌شود و در عزيمت و مراجعت و رفتن و برگشتن ما چندان تفاوت نمي‌كند. سيورساتي كه هر روز به جهت ما مي‌آورند روز به روز كمتر مي‌نمايند حتّي امروز هيچ نياورده‌اند كار به دشواري رسيده نمي‌گذارند كه ما خود آنچه لازم است از رعايا بگيريم و خودشان هم نمي‌آورند؛ چون شنيديم كه خاقان كلّ اخراجات ما را از سو كوانك به رسم جريمه خواهد گرفت در اين صورت اين سختي ما تعجّب نيست. ديوانيان هم مي‌ترسند كه خاقان اخراجات ما را به خرج حكّام نياورد و به سيورسات ما قبول ننمايند و حكّام هم از سو و كوانك مطالبه كنند و آنها نيز از عهدة اداي اين تنخواه نتوانند بيايند. ديوان بيگي مملكت پيچيلي از تانك چو همراه ما آمده كه سيورسات جمع كند و همراه مستر مارسين مترجم صحبت مي‌داشت و از گفتارش معلوم مي‌شد كه به كتب كشيشان فرنگ ساكن چين كه به زبان فرنگي ترجمه كرده‌اند خوانده و از احوالات ملوك فرنگستان اطّلاعي به هم رسانده است. باري گفته بود كه ادّعاي شما در باب اينكه پادشاه انگليس در قوّت و عظمت و مرتبت و قدرت و سلطنت و شوكت بالاتر از خاقان چين است امّا از ممارست كتب مسطوره معلوم نموده‌ام كه آن دعاوي شما كـ‹ً بي‌اصل است و بي‌بنيان و دور از دليل است و برهان و مي‌گفت كه وقتي بود كه حكم من تا قرب كوركَه كه يكي از ممالك هندوستان است جاري بود و تا آنجا تسلّط و اختيار داشتم امّا از حرفش معلوم مي‌شد كه از جنگ نِپال كه انگليس‌ها با نپاليان كه در آن حوالي بود داشتند استحضار ندارد.

يازدهم شوّال يك ساعت بعد از ظهر كشتي ما براي خريدن آذوقه و اطعمه در ده خوشيو توقّف كرد. انگور خوب و لذيذ و درشت‌دانه در اينجا ديدم كه عنبي بهتر از اين در ولايت چين نديده بوديم تعجّب است كه اهل چين با وجود [آن] كه طالب نشئه‌اند از اين انگور شراب نمي‌كنند، يك‌جور عرق مي‌سازند از برنج كه بسيار بدطعم مي‌شود از آن مي‌خورند. تا اينجا نفهميده بوديم كه اين سجده كردن از جمله عبادت اهل چين است كه به بت بزرگشان مي‌نمايند و بتي را كه پايين‌تر از مرتبة اوست نمي‌كنند حال كه اواخر تابستان است هوا باز گرمي دارد و در اتاق كشتي ما درجة هوا در هشتاد و هفتمين مرتبه ايستاده بود. آنها كه نزد ما از مهمانداران و مندرينان و غيره بودند با جمعيت ما پانصد يا ششصد نفر مي‌شدند از جهت اين كثرت جمع كردن سيورسات و آوردن به كشتي مشكل است. سپاهيان صف كشيده بودند و در ميانشان به قرار سابق لباس ببري داشتند و در وقت عبور شليك سلام مي‌نمودند. امّا گويا به جهت ديوان بيگي بود نه واسطة احترام ما امّا منصب ديوان بيگي بسيار بلند است حتّي عريضه كه مي‌نويسد به خود خاقان مي‌نگارد نه به وزرا و اعيان.

دوازدهم شوّال ديروز وقت عصر لنگر انداختيم چون هوا ابر و احتمال طوفان داشت فرصت نمودم كه قدري براي گشتن بروم و در اين سفر بي‌مزه حظّ ما همين شده كه گاه‌گاهي براي تفرّج پياده مي‌روم هر شب از غروب آفتاب تا طلوع آن كشكچي مي‌شود. بعضي از كشكچيان در دست چوب ميان تهي دارند كه گاه گاهي به چوب ديگر مي‌زنند صداي بلند مي‌دهد و بعضي از ايشان زنگ دارند. شب بارش بسيار درآمد و هواي صبح مانند هواي پاييز ولايت انگليس خنك بود و درجه در مرتبة پنجاه و نهمين ايستاده بود. امروز تا به ظهر كشتي ايستاد و ما فكر مي‌كرديم كه باعث توقّف ما چيست بعضي خيال مي‌كردند كه يحتمل مجدّداً به پايتخت برگرديم امّا هيچ كس مايل نيست از اينكه اگر به حضور برويم بس‌كه در بحث سجده كردن اهالي چين رنجيده‌اند ديگر نه لذّت براي ما مي‌شود و نه منفعت براي دولت مي‌ماند و احتمال دارد كه جهت مكث ما آن باشد كه در تين سنق تدارك راه انداختن ما را مي‌بينند و اراده داريم كه بارهاي سنگين در تين سنق لب دريا بفرستيم. امروز به بتخانه‌اي رفتيم كه به جهت پرستش خدا آتش افروخته بودند. معبود آتشي قصير و فربه بود و در روي تخت نشسته به دست راست شمشيري و به دست چپ حلقه‌اي مانند مار گرفته دو عدد بت ديگر نزد او قرار داده‌اند كه آنها نيز از همان حلقه‌ها در دست داشتند هرچند كه اهل چين اكثرش بت‌پرستند امّا با دين و ملت ديگر عداوت ندارند. در مملكت چين عيسويان فراوان مي‌شوند اين روزها احكام ناحق
در خصوص هم‌شغل بودن عيسويان كه با اعيان دولت هم سلك بودند صادر شده است نه اينكه اهل چين با آنها در خصوص دين عداوت داشتند.

سيزدهم شوّال المكرّم از عمارت مسجدي گذشتيم و مي‌گويند كه در اين اطراف مسلمانان از مذهب سنّيان بسيارند و گوشت گاو مي‌خورند كه به هيچ‌وجه در ميان اهل چين متداول نيست مي‌گويند كه اكل و ذبح آن بسيار معصيت است، زيرا كه حيواني است در زراعت بسيار به كار مردم مي‌آيند از كثرت خلق كنار رودخانه و از عمارات عاليه و از وفور سفاين معلوم مي‌شود كه به شهر تين سنق نزديك شده‌ايم. در كنار رودخانه صف سپاه براي اكرام ديوان بيگي و مهمانداران ايستاده بودند و هنگام عبور كشتي‌ها به زانو نهادن تعظيم مي‌نمودند. واسطة احترام آنها نه براي ايلچي معلوم است كه سپاهيان چين بسيار جبون مي‌شوند. وقت انداختن تفنگ سلام ديديم كه تفنگ‌ها پر كردند و روي زمين گذاشتند و خودشان چند قدم در عقب پشت به تفنگ به زمين مي‌نشستند چون فتيله‌ها افروختند تفنگ‌ها سرخود آتش مي‌گرفتند بعد از انداختن برمي‌خيزند و تفنگ‌ها را به دست مي‌گيرند. ديشب كه كشتي‌ها در مقابل دهي ايستاد و اهل آنجا از چوب و تير و تخته جايي در ميان آب ساخته بودند اوّل چنان دانستيم كه يحتمل به جهت ما تخته‌بند كرده‌اند بعد معلوم شد كه از براي نشيمن و اجلاس مندرينان بود. مندرينان بسيار از همديگر مي‌ترسيدند حتّي ايلچي خواست كه به ديوان بيگي سوقات جزئي بدهد از ترس كوانك قبول نكرد از اينكه خاقان در رشوه گرفتن نوكران خود به شدّت دقّت دارد. بعد از ظهر رسيديم به شهر تين سنق و در همانجا كه در عزيمت لنگر انداخته بوديم منزل كرديم و همان‌قدر مردم كه در رفتن ديده بوديم به همان قرار ديديم و شب چيزها ديديم كه خالي از تماشا نبود مثلاً يك لتكه از كنار رودخانه مي‌رفت و آنها كه در آن نشسته بودند فانوس‌ها از كاغذ الوان ساخته به طوري كرده بودند كه در روي آب مي‌افروخت و در راه و معبر ما خود به خود مي‌سوخت و در آب جاري مي‌شد چشم‌انداز و مناظر خوب داشتند.

چهاردهم شوّال در اينجا معطّل شديم به جهت اينكه كوانك در اينجا اجاره نمك داشت، حال كه به سمت كانتان همراه ما خواهد رفت بايد امر اجاره را به كسي ديگر محوّل نمايد. از توارُد خلق كه به ديدن كوانك مي‌آيند معلوم است كه منصب او خيلي است، حتّي شنيدم كه از حاكم آن شهر بالاتر است. دو روز كه در تين سنق توقّف كرديم به اتّفاق كشكچي كه هميشه سپاه و كشكچي نزد ما مي‌شود به شهر رفتيم، دكان‌هاي خوب ديديم خاصه دكان قصّابي كه خيلي پاك بود و گوشت خوب داشتند. چون خانه‌ها مشرف به ديوار كوچه بودند اندرونشان نديدم كه چطور ساخته‌اند. يك روز ديدم جنازه‌اي مي‌بردند. رنگ لباس عزا در ولايت چين سفيد مي‌شود همراه اين جنازه زن‌ها بود كه لباس سفيد پوشيده سوار تخت روان تشييع مي‌نمودند و به روي تخت‌ها هم سفيد كشيده بودند. تابوت از تخته بود امّا زينت نداشت، تختي كه زير تابوت بود طلااندود بود در دكاكين صندلي‌هاي بزرگ و زينت‌دار و چوب آنها از گل و غيره منبّت و منقّش بودند و شكل طاووس را از چوب منحوت (تراشيده) بعينه ساخته‌اند حتّي پر و بال را هم در آن كنده بودند. خواستم يك جعبه كه از شيشه ساخته بودند بخرم در آن جعبه شكل مرد و زن و كشتي و پل و هر اسباب خانه بزرگان چين بود از چوب تراش.

پانزدهم شوّال امروز از تين سنق حركت كرديم اوّل از دور ديوار شهر تا به لب رود اوهو رفتيم و در اينجا داخل رود پي هو مي‌شود بعد از رودخانه سر به بالا مي‌رفتيم. در ميان آنها كه در كنار ايستاده و به ما تماشا مي‌كردند زنان فراوان بود و بعضي از آنها پاي‌هاشان خيلي كوچك بود و اين قاعده است در ميان زنان متشخّصة اهل چين كه از طفوليت قالبي از چوب مي‌سازند و پايشان را در آن مي‌گذارند كه بزرگ نشود شتالنگ پاي از خود پاي كلفت مي‌باشد و بسيار بدشكل مي‌شود. بعد از غروب آفتاب باز راه مي‌رفتيم و لنگ نمي‌كرديم تا چند ساعت از شب گذشت و فانوس‌ها را به سر تير كشيدند. فانوس ديوان بيگي سرخ بود كشتي‌ها كه با روشنايي فانوس‌ها در روي آب حركت مي‌كرد منظرة خوب داشت.

شانزدهم شوّال كنار رودخانه بس‌كه دِه و آبادي داشت مانند شهر مي‌نمود و از تين سنق تا اينجا زراعت است در اطراف فاليز و غيره كه لوبيا كاشته بودند و به چوب‌ها پيچانده‌اند بسيار خوش نمود است. امروز فعله‌ها كه كشتي‌ها مي‌كشند ياغي شدند گويا اجرتي كه به اينها مي‌دادند كم بود يا اينكه كار ايشان خيلي. داس‌ها كه در دست دهاتي‌ها بود در تركيب مثل داس‌هاي ديگر بود امّا دستة آنها بلندتر بود.

هفدهم شوّال نزديك به يك شهر كه اسم آنجا شِنق شاي هَين بود نهار خورديم. وقتي كه در كنار رودخانه پياده راه مي‌رفتيم همراه يكي از صاحب‌منصبان يك نفر مندرين شمشيربند كه كشتي او نزديك به كشتي‌هاي ما بود تكليف كرد كه به كشتي او برويم، رفتيم و به ما بسيار محبّت كرد و به رخت ما بسيار تعجّب مي‌نمود. به رفيق من لباس چيني داد كه بپوشد من هم كلاه او را بر سر خود گذاشتم به چنگ منصب ديوان بيگي شان تنگ دادند. وقت عصر لارد امهرست به ديدن او رفت به جهت مباركبادي اوضاع كشتي او بسيار خوب بود. دو محرّر داشت در اتاق ديگر مي‌نشستند خود چنگ هم نسبت به ايلچي خيلي حرمت مي‌كرد. چيزي آوردند كه از مغز بادام پخته بودند امّا طعمش خوب نبود. در اين مجلس پرسيدم كه آن چاي لبني كه بنا بود وقت حضور رفتن به ما بدهند چگونه چيز بود گفتند كه شير خالص است چون به بسيار چيزها اسم چايي مي‌گذارند محض آن چاي كه در كلّ دنيا مي‌خورند نيست اين شير را هم چايي مي‌نامند هرچند شير خالص است. در عيدها و در روزهاي عزيز مثلاً در روز ورود ايلچيان و اعيان و غيره متداول است و معني اين چاي دادن، اين است چون اصل سلاطين سلف چين تتارستاني بودند و سياه و چادرنشين و خوراك ايشان شير و دوغ و چنين چيزها بود منظور و معني اين شير دادن در روز اعياد عزيزه و در ايام مباركه كه با جلال تمام در روي تخت نشستند به ياد آن روزها كه سلطنت نداشتند و بعد از آنكه به سلطنت رسيدند از نخوت و غرور و ذوق و سرور پادشاهي اصل خودشان را فراموش نكنند آن شير را بدهند و يك قاعده هم دارند كه در چنين روزها گوشتي كه مي‌خورند بايد با كارد ببرند نه اينكه با چوب‌ها بخورند چنانكه در كلّ ممالك چين قاعده چنين دارند.[6] بلي اين قاعدة سهل را فراموش نمي‌كنند امّا بعضي از قواعدشان كه عمده است مثلاً رشادت
و جلادت و دليري و شجاعت كه در قديم‌العهد داشتند حال بالمرّه منسي و معدوم بوده است همين اسم است و رسم نيست. در ولايت چين يك ديوان بيگي هست كه از ديوان بيگي مملكت شان تِنق مرتبه‌اش بالاتر است و منصب چنگ ديوان بيگي دومي است در كلّ ممالك چين.

هجدهم شوّال چهار ساعت از ظهر گذشته رسيديم به شهر تِنق هَين كشكچيان كه همراه ما هستند اگر بدانند مانع ما مي‌شوند كه داخل شهر بشويم امّا امروز چند نفر از رفيق‌هاي ما پنهاني به شهر داخل شدند. نزديك به شهر بتخانه بود داخل او شديم چون شب بود درست نديدم. يكي از اهل چين كه آنجا بود چراغ روشن كرد يك بت به شكل مرد بود در روي تخت نشسته و يكي ديگر نيز چند پله پايين‌تر بود و در دو طرف شكل دو مرد زره‌دار و چهار آيينه‌پوش بودند از سنگ منحوت و دو اسب نزديك آن با زين و برگ ايستاده بودند و چند تا شكل زن‌ها كه در دستشان چيزي مثال برگ درخت بود و اين بتخانه‌ها را مانند خانه‌هاي نشيمن خلق مي‌سازند كه حياط جدا جدا و در هر حياط بتان عليحده دارند.

نوزدهم شوّال گاوآهن‌ها كه در اين ولايت ديدم كوچكند و از چوب زمين را پر گود نمي‌كند امّا از شدّت قوّت زمين كه داده‌اند آن‌قدر زحمت به زارعين نمي‌شود و قوّت و رشوتي كه به زمين مي‌دهند اين‌طور است كه خس و خاشاك معابر و كوچه‌ها را با آلتي كه دارند جمع مي‌كنند و از كَنِس و نجاسات خلا و از فضلات و قاذورات وحوش و طيور و خُم‌ها در رهگذرها نهاده‌اند واسطة بول مردم همة اينها را به زمين مي‌افكنند و رشوه مي‌دهند.

بيستم شوّال دو روز است كه در كنار رودخانه تخته‌بندها مي‌بينم كه براي نزول از كشتي و واسطة نهادن بار خانه و ساير چيزها درست كرده‌اند. خيلي تعجّب است كه در هر ممالك و ولايات دنيا كسي كه فرومايه و خودفروش و متكبّر است از راه رفتن او معلوم مي‌شود، بخصوصه يك نفر مندرين امروز ديدم كه نزد مندرين بزرگ ما سرپا به شدّت عجز و انكسار ايستاده بود وقتي كه از آنجا برگشت و از پيش ما مي‌گذشت چنان به پر هوايي و مغروري مي‌رفت كه گويا خود خاقان چين اين است. سپاهاني كه در آنجا صف مي‌كشند شنيدم كه بخصوصه واسطة نظم كشكچيان
و تردّد خلق رودخانه در آنجاها گذاشته‌اند به ضبط و ربط و رتق و فتق شهرها بخصوصه وزيري هست از اينكه نظم و نسق ولايت چين سخت‌تر است از كلّ ممالك كه ديده‌ام، منصب آن وزير بسيار بلند و كشكچيان و گزم‌هاي اين ولايت كـ‹ً از اهل نظام است. در بعضي جاي‌ها درخت‌ها و بيشه است و از درخت بيد و از درخت وَشيح كه قوشْدِلي مي‌گويند بسيار كاشته، چون آن‌قدر سررشته از درخت ندارم از آن جهت نتوانستم مفصلاً بنويسم. در اكثر جاي‌هاي كنار رودخانه كه هموارند سكّوها بسته‌اند كه در فصل فروردين و سيلابي آب به زراعات نرود و خراب نكند. ميان سكّو درواز
ة بزرگ از چوب در جايي ديدم جهتش پرسيدم گفتند واسطة آن ساخته‌اند كه وقت سيلاب كه سكّوها را آب فرا مي‌گيرد درِ آن را مي‌گشايند كه آب از آنجا بيرون رفته داخل زمين‌ها نشود و زراعات را ضرر نرساند. وقت شام به شهر شان هو رسيديم از كثرت خلق كه به تماشاي ما آمده بودند چنان معلوم مي‌شد كه اين شهر بسيار معمور است امّا از اتّصال شهر به رودخانه كه زياده از يك ميدان اسب فاصله نداشت گويا چندان بزرگ نشود ليكن مردمانش همه بيرون درآمده بود، پر مشخّص است بعد از آنكه شنيدند ايلچي فرنگ مي‌آيد همه كس به ديدن و تماشا كردن مي‌آيند.

بيست و يكم شوّال صبح از كشتي‌هاي متعدّد كه صد عدد مي‌شد و بار كرده غلّه بودند گذشتيم، اكثرشان بسيار بزرگ بود و نشان‌هاي جدا جدا داشتند پرسيدم گفتند كه اين نشان‌ها را از آن جهت قرار داده‌اند كه صاحب‌منصب هر كشتي جاي خود را مانند نظام دستة سرباز بفهمند تا در رفتن به رودخانه اغتشاش نكنند و در بعضي جاي‌ها عنان كشتي در دست زنان مي‌شود و بسي مي‌باشد كه هنگام معطّلي زنان از مردان زيادتر چابكي و كار مي‌كنند. زن‌ها ديدم از جوان و فرتوت همگي رسا قد مي‌شوند هرچه تأمّل سبب آن را كردم چيزي به ذهنم نيامد مگر اينكه از كوچك پايشان عادت راست قدي نموده‌اند چنانكه شرح اين احوالات در روزنامة پانزدهم شوّال گذشته از عهد صبي عادت خويش كرده‌اند. نزديك به شهر مزبور بتخانه‌اي ديدم كه نصف عمارات آنجا خراب شده بود از كثرت باران و پذيرفتن غبار خدايشان مُغْبَّرْ و كثيف اندام گشته در جاي‌هاي بعيد از شهر خدايي را چندان عظمي و رتبه‌اي نمانده است. خاقان چين چنگ را احضار كرده بود از آن جهت به ديدن و وداع من آمد تحصيل معاش و جمع سيورسات و نظم امورات ما بعد از اين در دست حكّام عرض راه خواهد بود. در چين مانند ولايت فرنگ روزنامه مي‌زنند. چنگ گفت كه روزنامة دولتي به من رسيده كه هو تاجن را خاقان معزول نموده از اينكه اوضاع و چگونگي ايلچي را به طور اشتباه كاري به خاقان عرض كرده و خاقان ايلچي را كه در شب ورود اوّل احضار كرده بود و ايلچي هم تكسّر مزاج داشت ناخوشي ايلچي را بخصوصه به خاقان عرض ننموده است از آن جهت اخراج كرده. در ولايت چين قاعده آن نيست كه غير از خاقان كسي ديگر خواجه براي حرم خانه‌اش نگاه بدارد و خواجه خاصّة خاقان است امّا از جهت محرميّت و قرب خاقان كه قضاي حوايج مردم را از بارگاه خاقان مي‌كند از مندرينان و متشخّصان و غيره بسيار مداخل مي‌نمايند امّا نشنيدم كه منصبشان بالاتر بشود يا اينكه صاحب تكمة ‌طلا بوده باشد. بعضي از مردمان فروتن پسر خود را خواجه مي‌نمايند تا آنكه به حرم‌خانه ببرند. وقت عصر به پوهَين رسيديم كه يكي از محلّات شهر نَنپي هَين است خانه‌هاي بسيار در دو طرف رودخانه بودند جمعيّت اين شهر گويا مقابل ازدحام شهر تين سُنق بوده باشد. زن‌ها كه در آنجا ديدم از جاي‌هاي ديگر فراوان بودند. سربازان كه دورباش مردم به واسطة ما مي‌نمايند در بعضي جاي‌ها مي‌بينم كه خاك و ريگ زمين را برمي‌دارند و به چشم مردم مي‌پاشند.

بيست و دويم شوّال وقت ظهر نزديك به شهر تونَك كُوَن هَين رسيديم[7] و در اينجا گاوآهني ديديم به تركيب بيل كه زمين را پر گود مي‌كرد و خاك را به كنار مي‌انداخت. چنگ از ايلچي خواهش كرده بود كه ايلچي به كشتي او برود و در آنجا ملاقات ديوان بيگي مملكت پيچيلي را كه چِنگ تاجِن نام بود بكند. وقت عصر حسب‌الوعدة خويش هنگام توقّف سفاين به كشتي او رفت شنيده بوديم كه اين ديوان بيگي خيلي حرّاف است. وقتي كه ملاقات كرديم زياده از آن ديديم، حتّي در اين مجلس از اوّل ورود ما تا آخر مجلس در كمال طلاقت لسان و حسن تقرير متكلّم وحده شد به طوري كه ايلچي را نگذاشت تكلّمي بكند و حرفي بزند. باري گفت كه در باب امورات شما حقيقتاً اشتباه كاري شد و تقصير از هو بود كه به درستي به خاقان عرض ننمود. اگر حقيقت امر به خاقان معلوم مي‌شد التفاتش زيادتر و كامل‌تر مي‌بود. خاطرجمع باشيد كه رفتن شما از اينجا تا سرحد در ولايت چين بعد از اين خوش خواهد گذشت. شب چراغاني كردند و فانوس‌هاي الوان به چوب بسته بودند كه خود به خود مي‌گرديد و روشنايي فتيله كه به اين رنگ‌ها مي‌تابيد مانند پر طاووس رنگارنگ مي‌نمود چراغاني چين از ساير چيزهايش با تماشاست مثل تماشاخانة ساير ولايات كه مانند خيال مي‌شود نه اينكه در حقيقت چيزي است.

بيست و سيم شوّال امروز تنبيه يكي از اهل كشتي را ديدم، يك نِي نصفه مانند ني خيزران كه از آن نيزه مي‌سازند در دست ضارب بود كه با آن مي‌زد بيست و پنج دفعه از آن ني به پشت ران او مي‌زد و اذيّتي چندان نداشت از آن تنبيه تعجّب كردم، تنبيه اطفال مدارس انگليس زيادتر از تنبيه كشتيبانان مي‌شود. بعد از آنكه تنبيه نمودند پيش‌روي آن مندرين كه حكم تنبيه او را داده برمي‌خيزد و از راه امتنان و شكرگزاري به او سجده مي‌كند. در ولايت چين قاعده است هر تنبيه كه دولت به رعيّت مي‌نمايد مانند نصيحتي است كه پدر به فرزند مي‌كند از آن جهت مقصّرين به بزرگ خود كه تنبيهش نموده سجده مي‌كند به اين معني كه تنبيه تو از راه تربيت است و من استحقاق و امتنان به او دارم.

بيست و چهارم شوّال امروز كشتي‌هاي ما مقابل دهي لنگر انداختند و كوانك به ديدن ما درآمد. از هر مقوله صحبت داشتيم و در ميان صحبت از اندام و قوارة خاقان چين گفت كه پر بلند نيست و ليكن زورمند و قويم و تناور و جسيم است. به شدّت ميل به شكار دارد و تيرانداز خوبي است بخصوصه بلوكي بزرگ در مملكت چين واسطة مرتع اسبان دولتي قرق كرده است. سواران چين را خود نديدم كه چگونگي آنها را بيان نمايم امّا كشيشان فرنگي كه ساكن آن ولايتند مي‌گويند كه طوايف تتارستان متوقّف چين بسيار چابك و تيزدستند و قشون دلير و شجاع كه در چين است از اهل تتارستان‌اند و اكثرشان با اهل چين هم مذهبند. بعضي از ايشان دين قديمي خود را نگاه داشته‌اند كه محض به يگانگي خداوند عالميان بي‌شريك و بي‌مثل معتقدند و به انبيا و اوصياي مذكورة كتب اعتقاد ندارند. اصل كوانك از طايفه مغول تتارستان است. وقت عصر لارد امهرست بازديد كوانك كرده بود چايي آوردند بسيار خوب و معطّر بود و برگ كوچك داشت بعد فهميديم كه اين چايي خاصّه شرب دولت است و هيچ داد و ستد از آن چايي نمي‌شود و به خارج نمي‌توان فرستاد كـ‹ً غنچه كوچك است.

بيست و پنجم شوّال امروز مهمانداران ما رفته‌اند و مندرينان ديگر به جمع‌آوري سيورسات و تدارك ما جاي آنها مقرّر شده همراه ما روانه گشته و ايشان از جانب حكّام ولايات مأمورند چند روز است مي‌بينم كه در كنار رودخانه خيلي باصفايند و درخت‌هاي بيد مجنون شاخه‌هاشان آويزان بر توي آبها مي‌باشد. وقت عصر به شهر كوچكي وارد شديم كه اسم آن تي چو است وقتي كه موزكانچيان ما بنواختند جمعيت آن شهر به كنار رودخانه ايستادند و بعضي از آنها بسيار تعجّب مي‌كردند دو نفر مندرين در آنجا بودند پي آنها آدم فرستاديم و تكليف كرديم كه به كشتي ايلچي بيايند تماشا كنند و نواختن آنها را بشنوند از براي احترام ايلچي جبّة نظامي خودشان را پوشيدند و آمدند تنباكويي كه در اينجا مي‌بينيم بسيار پرزور روييده و خشك آن بسيار معطّر و مقوي است. در برج‌هاي كشكچيان جايي بود براي روشن كردن آتش و مصرفش آن بود كه به جاي‌هاي دور اخبار كنند.

بيست و ششم شوّال بس‌كه رودخانه پيچ پيچ و در اطراف رودخانه كشتي‌ها تردّد مي‌كردند چنان به نظر مي‌آمد كه كشتي‌ها دو صف شده از همديگر مي‌گذرند و گاه گاه از كثرت كشتي و پيچش رودخانه، سفاين كه از دور يكديگر مي‌رفتند چشم‌انداز خوب هم داشت. به جهت فانوس‌ها كه به سر تير بلند كشتي‌ها كشيده و روشن كرده بودند از بتخانه‌ گذشتيم كه به احترام و يادگاري چهار زن كه به عصمت مشهور بودند ساخته‌اند. در ميان معتكفين بتخانه چين متأهّل شدن و زن گرفتن نمي‌شود و همچنين دختران كه خدمت بت‌ها مي‌كنند مادام‌العمر به شوهر نمي‌روند.

بيست و هفتم شوّال امروز كه اوّل پاييز است در اوّل صبح هوا خنك است و روز خودش هم بخصوصه گرم نيست درجة هوا در هفتاد و پنجم بود. در بعضي جا گل تنباكو نشكفته و در جاي‌هاي ديگر كه نزديكي بود برگ‌هايش چيده و خشكيده‌اند و خيلي ملايم و شيرين است. اهل چين كه از خاقان ياغي شده‌اند عمده مجمع و مأواي طاغيان شان تُنك بود وقتي كه قشون خاقان با اهل اين مملكت جنگيدند كم مانده بود كه طاغيان به قشون خاقان شكست بدهند و پادشاه ديگر در روي تخت نهند. قشون كه براي حفظ ممالك نگاه مي‌دارند بايد محافظين هر مملكت از اهل خود آن مملكت بشوند نه از اهل خارج چون چنان مي‌پندارند كه اهل خود ولايت زيادتر از اهل خارج غيرت خاك و وطن خود مي‌دارند. قشوني كه به خارج مي‌فرستند اكثرش از اهل تتارستان هستند. از روزي كه داخل خاك مملكت شان تنك شده‌ايم مي‌بينيم كه كلّ امورات اينجا بهتر و با نظام‌تر راه مي‌رود. كشتي‌ها روزي شش فرسنگ راه مي‌روند و از براي سيورسات و غيره معطّل نمي‌شويم. فعله‌ها كه كشتي‌ها را مي‌كشند روزي شانزده ساعت كار مي‌كنند و در اين مشغولي به جهت نان خوردن يا چيز ديگر هيچ توقف نمي‌كنند. مي‌گويند كه قيمت كشتي كه سرجارج ستانتين و من سوار شده‌ام ششصد و پنجاه تومان است و در ممالك جنوبي چين ساخته شده.

بيست و نهم شوّال به شهري كوچك رسيديم كه اسمش بوفارُه بود و نزديك به اين شهر پِقَودَه[8] هست كه در اين مملكت مشهور است از كشتي پايين آمديم و به تماشاي آن بتخانه رفتيم. تركيب عمارت هشت گوشه و بلنديش نُه مرتبه بود، مرتبة اوّل از سنگ تراشيده و باقي مراتب از آجر پخته و در بالاي هر مرتبه طرّه و شيرازه‌اي ساخته‌اند كه به قدّ نيم ذرع از طرفين ديوار بيرون شده و كلّ مراتب نسبت به مرتبة سفلي كوچك‌ترند. از پلّكان‌ها كه صد و هشتاد و سه درجه است به بالاي آنها رفتيم پلّكان و گوشة ديوارها كـلاًّ از سنگ است و بيرونش كاشي‌كاري. سطح بام مرتبة نهمي را از برنج ساخته‌اند كه باران خراب نكند. بلندي كلّ مراتب سي و هفت ذرع بود در دروازه‌اش تاريخ آنجا را كه حك كرده بودند خوانديم دويست و سي و دو سال است كه آنجا را ساخته‌اند و چندان خراب نبود. اين بتخانه محض براي حرمت بتي بود كه اسم آن فو است. از بالاي بام شهر لِنت سَن خوب پيدا بود و از بس‌كه اشجار و باغات بسيار است خانه‌ها چندان معلوم نمي‌شد. شب به دور كشتي‌ها طناب كشيده و به طناب هم زنگ بسته‌اند كه اگر كسي نزديك به كشتي‌ها بيايد كه دزدي و بدذاتي كند زود مطّلع شوند. در اينجا مي‌گويند كه چند مسجد مسلمانان هست امّا نديدم.

اوّل ذيقعدة الحرام در اوّل صبح از لنگرگاه روانه شديم و از رودخانه داخل نهر بزرگ گشتيم. در دو طرف لب اين نهر سكّوها از سنگ بسته‌اند و در ميان سكّوها سوراخ‌ها گذاشته‌اند كه آب سيل از آنجا برود. اين نهر كار قديم است و از براي تردّد كشتي‌ها در ميان ولايت چين ساخته شده، آبش به آن تندي كه آب رودخانه جاري بود جاري نيست. وقتي كه كشتي‌ها از رودخانه داخل نهر شدند كشتي‌بانان يك خروس قربان كردند و خونش را به سر كشتي‌ها زدند و بعد خودشان خروس را پختند و خوردند و به طعام ديگر خورش كردند قدري با جزئي عرق ممزوج نمودند و به آب انداختند و مابقي را خوردند. امشب يكي از مـلاّحان در آب افتاد و هلاك شد. از اهل كشتي هيچ كس جرأت نكرد كه از آب او را درآورد نيم ساعت در آب ماند و يكي از كشكچيان انگليس كه در خدمت ايلچي بود نعشش را از آب درآورد. يك مندرين اهل كشتي را جمع كرد كه در باب مردن و به آب افتادن اين شخص تحقيق كرد، معلوم شد كه در حالت مستي در آب افتاده وگرنه اينها را آب و خشكي چندان تفاوت نمي‌كند بس‌كه خوب شناوري دارند.

دويم ذيقعده به شهر تَنك چَنك فو رسيديم. مهمانداران چنان كرده‌اند كه ما از اوّل صبح روانه و وقت شام وارد مي‌شويم و هيچ فرصت نمي‌كنيم كه به خشكي برويم شهرها و جاي‌ها را تماشا نماييم. آنچه كه ديدم چند تا خانه بود و آنها را بهتر از خانه‌هاي بلاد ديگر ساخته‌اند و بسيار آباد و اوّلين مرتبة شهرهاست. ديوارهاي قلعه خراب نبودند و برج‌هاي بلند داشت. امروز از دريايي گذشتيم كه بس وسيع بود و اشجار و دهات كَران (يعني كنار) او نمايان نبود و چنان پنداريم كه در بحر محيط هستيم در طرفين نهر خاك‌ريز كرده‌اند و در بعضي جاي‌ها توده خاك چنان بلندي دارد كه مثال كوه مي‌نمايد و باعث ساختن اين خاكريز آن است كه آب نهر را در جاي خود نگاه بدارد كه آب سيل از اندازة نهر بيرون نرود و از براي مجراي آب سيل درها در سكّو گذاشته‌اند. با وجود خاكريزهاي كنار نهر در اين نزديكي‌ها، سيلاب چنان خرابي كرده كه تا چشم مي‌بيند كلّ مملكت را آب فراگرفته و درخت‌ها و بعضي از خانه‌ها كه ارتفاع داشتند پيدا بود و لتكه‌ها هم تردّد مي‌كردند. در كتب چين چنين مسطور است كه از ابتداي ساختن اين نهر تا انتهاي تعمير آنجا هزار و پانصد سال است كه به استمرار در آنجا كار مي‌نمايند و هر وقت خرابي به هم رسيد تعمير مي‌كنند و بخصوصه يك نفر صاحب‌منصب مأمور و موكّل آنجاست كه هميشه محافظت نمايد. امروز مرغاني ديدم كه براي گرفتن ماهي نگاه داشته‌اند چنانكه در ولايت ديگر باز و شاهين واسطة صيد كبك و غيره متداول است. طور شكار آن مرغ چنان است كه در لتكه به آب مي‌اندازند زير آب مي‌رود و ماهي را گرفته به لتكه مي‌آورد و يك حلقه بر گردن آن مي‌اندازند كه ماهي را گرفته بلع نكند و نخورد.

هجدهم ذيقعده رسيديم به شهر يانك چو فو خواستيم در آنجا به خشكي برويم، امّا كشتي‌ها حسب‌الحكم مهمانداران توقّف نكردند و تا دو فرسنگ از شهر در گذشتند. از دريايي گذشتيم و در ميان آن جزيره‌اي بود كه اسمش كين (طلا) شان (كوه) و جزيره هم نزديكي او بود. اسمش يِن شان بود يعني در اصطلاح اهل چين كوه نقره هر دو با صفا بودند خوب شد كه در قرب آنها لنگر انداختند از اينكه مهمانداران نمي‌گذاشتند لتكه را سوار شده برويم و جزيره‌ها را بگرديم.

بيست و سيم ذيقعده چند روز است كه باد مخالف مي‌وزد و كشتي‌ها توقّف كردند. ملاحان در بتخانة خود در مقابل اصنام قربان مي‌برند و دعا مي‌نمايند و از براي باد موافق استغاثه مي‌كنند.

بيست و چهارم ذيقعده به ميان شهر كُواهو كه رفتم كوچه‌هاي با سليقه و دكاكين پر مال داشت. يك نهر از شهر مي‌گذرد كه از براي تردّد پادشاه از شهر مزبور تا كوه طلا ساخته‌اند. سپاه مأمور اينجا حكم خاقان را در باب پنهان داشتن زن‌ها در حين عبور فرنگي‌ها به شدّت اطاعت مي‌نمايند. يكي از مندرينان اهل قشون چين شنيده بود كه ايلچي تماشاي قشون چين را خواهش نموده چند نفر را بيرون آورد كه تا تير و كمان بازي كردند و آماج و هدف را از مسافت چهل قدم انداختند و زدند. بعد از آن تفنگچيان در كمال خوبي مشق نمودند و حركاتشان مانند حركات مخبران و تفنگشان فتيله‌دار بود و به جلدي و چابكي پر مي‌كردند و مي‌انداختند و حركات و رفتارشان با نواختن به لبان بود كه يك‌جا و يك‌بار يورش و رفتار مي‌كردند. در ديوار سربازخانه خطوطي به فاصله قرار داده‌اند كه سربازان هنگام توقف به جاي ايستادن خويش عادت كنند و بدانند.

بيست و هشتم ذيقعده از كُواچو روانه شديم هرچند كه باد مخالف باز هست از نهر بيرون آمديم و داخل رود كُوانك چَي كَيانق شديم. كشتي‌ها ديديم كه خيلي بزرگ و در عقب هشت ذرع از آب بلندتر بودند و از پيش دو ذرع و نيم گفتند كه بلندي اينها را از براي بار كردن نمك از آب بلند ساخته‌اند كه نمك‌ها را رطوبت نخورد. چند روز است كه در سمت جنوب كوه‌ها مي‌بينم و از نزديك پكن تا به اينجا كوهي نديده‌ايم. شنيده‌ايم كه چندي پيش از اين در باب كار و بار ما فرمان از جانب خاقان چين صادر شده بود از جملة مضمون فرمان گزارش يون مِنيون بود كه ايلچي رخت نظامي خود همراه نداشت بهانة ناخوشي را آورد و هو خاقان را متنبه كرد كه ايلچي و صاحب‌منصبان بي‌رخت نظامي نمي‌توانستند به حضور بروند. بعد در خصوص دادن و گرفتن پيشكش و سوقات در شهر تانك. چو منظور خاقان آن بود كه به ايلچي تحفه و هدية كلّي بدهد و پيشكش جزئي بگيرد. ايلچي خواست خدمات و فرط ارادات خود را در پيشگاه خاقان به دادن پيشكش جلوه بدهد و خاقان هم نخواست كه او به طيّ مسافات بعيده او را مأيوس كند، پيشكش را قبول كرد و چون ايلچي پشيماني و ندامت خود را معلوم كرده بود لهذا خاقان به حكّام ممالك و به مباشرين عرض راه حكم مي‌كرد كه به ايلچي بي‌حرمتي و بدرفتاري نكنند چنانكه مناسب ايلچيان دول خارجه است رفتار نمايند، امّا بايد نگذارند كه كسي از اهل سفارت از كشتي به خشكي بيايند مبادا اغتشاش رو دهد. در ميان صاحب‌منصبان ما بودند كه رأي داشتند مجدّداً به خاقان عريضه بنويسند، بعد از آنكه دانستيم چنين فرمان صادر شده ديگر اظهار نكرديم كه باعث خفّت دولت خودمان مي‌شد. رودخانه در بعضي جاي‌ها يك ميدان اسب و در بعضي جاي‌ها نيم فرسنگ عرض داشت از كثرت كشتي‌ها كه به بادبان مي‌روند و از تلاطم امواج ضعيف مانند درياي بزرگ مي‌نمود.

بيست و نهم ذيقعده كوانك امروز از ما خواهش كرد كه حاكم ولايت كه به ديدن او مي‌آيد كسي از اهل ما به خشكي نرود. كوانك نزد ما مي‌گفت كه منصب من از منصب حاكم ولايت بلندتر است. امروز از ورود حاكم و از ملاقات آنها معلوم بود كه گفتة او راست است. حاكم مزبور منصب نيابت سلطان را داشت. پنج ساعت از ظهر گذشته ديوارهاي شهر نانكِن پيدا بود.

سلخ ذيقعده از كوچه‌هاي شهري گذشتيم و معبرهايي كه نزديك به رودخانه بودند تنگي و كثافت داشتند. كباب‌خانه و آشپزخانه در اين كوچه‌ها فراوان بود اكثر مطبوخاتش مرغابي از بط و غاز بودند كه مَشوِي و بريان شده و صمغ گداخته به روي ماليده حاضر در دكان گذاشته و سبزيّات از جمله ترب و شلغم و كلم و غيره بسيار بودند. بتخانه‌اي كه از چيني در چين ساخته‌اند مشهور كل دنياست و دو بتخانة ديگر هم از دور پيدا بودند. شهر كَيان نيق فو كه در فرنگستان نانكِن مي‌گويند بزرگ‌ترين شهرهاي چين است امّا حال رو به خرابي است. از دروازه‌اي كه داخل شديم تا يك فرسخ و نيم باغات بود امّا خانه‌ها آن‌قدر نبودند. نزديك به دروازه دو بتخانه بودند و بيرون يكي از اينها شكل امام‌ها و مردمان دانا و خردمند كه در ايّام سابقه فوت شده در آنجا گذاشته‌اند. بيست نقش از اين شكل‌ها بود كه همه را در كمال خوبي كنده بودند كه همگي كار استاد قابل بودند. شكل مرد پيري در آنجا ديدم كه نزديك به پاي او شيري خفته ساخته‌اند از كيفيّت شير پرسيدم گفتند دليل بر فرط ايمان و قرب به حق اوست كه از پاكي طينت و از زهد و عبادت شير عرين صحرا با آن درندگي و مهابت از راه فروتني و اطاعت با كمال عجز و مسكنت رو به پاي او گذاشته و نزد او خفته است. چند ظرف از ظروف معدني به تركيب ظروف قديم فرنگستان در آنجا گذاشته بودند از براي سوزاندن بخور. در پهلوي بتخانه حمّامي بود در همه جاي‌ها كه ديده‌ام شهري از اين كثيف‌تر و حمّامي از اين ناپاك‌تر و گنديده‌تر نديده‌ام. امروز حاكم اين ولايت عذرخواهي ديد ايلچي كرده كاغذي هم نوشته بود كه سفري هستم نتوانستم به ديدن ايلچي بيايم.

غرّة شهر ذيحجّة الحرام من و دو نفر از صاحب‌منصبان به خشكي رفته و از شهر نانكِن از اين دروازه تا آن دروازه گذشتيم. مي‌خواستيم برويم به ديدن پِقَوده (يعني بتخانه) چيني امّا كشكچيان كه همراه ما بودند مانع مي‌شدند و مي‌گفتند كه: گشتن شما خلاف حكم خاقان چين است، از آن جهت نخواستيم كاري بكنيم كه آنها برنجند از اينكه از تماشا كردن و گشتن ما در اين شهرها محبّت كردند امّا به بالاي بتخانه‌اي رفتيم كه از آنجا كلّ شهر پيدا بود. از قديم در دور قلعة شهر سه تا ديوار بود امّا يكي خراب شده و آثارش معلوم است، در ميان شهر باغات خيلي است. چهار كوچة بزرگ و چهار سو در شهر و در يكي از اينها نهري است كه سراسر مي‌گذرد و به فاصله واسطة تردّد خلق پل‌ها ساخته‌اند. به يك چشم كوچه‌هاي ديگر چندان وسيع و فراخ نبودند امّا نسبت به شهرهاي عليحده چين بسيار پاك و با سليقه بودند؛ بس‌كه درخت‌ها و باغات فراوان و بلند بودند به جز دروازه و برج چيني و دروازه و دو بتخانه كه در شهر بودند عمارات و خانه‌ها مرئي و نمايان نبودند. چون چگونگي و طرح و تفصيل و شرح اين پقودة چيني در كتب جداگانه مكرر نوشته‌اند لازم نمي‌بينم كه هم به خوانندة اين كتاب ملالت خواندن و هم به خود زحمت نوشتن چگونگي اين برج بدهم. آنچه لازم تحرير است اينكه آن پِقَودَه (بتخانه) چيني برجي است نُه مرتبه و هر مرتبه هشت گوشه و درازي و بلندي آن نسبت به بنيادش بسيار است و در بالاي بام گويي بزرگ بود و مي‌گفتند كه طلا است شايد برنج زراندود شود. رنگ اين برج سفيد است و بعضي نوشته‌اند كه همة اين برج از چيني اعلاي چين است كه ظروف و اسباب چايي از آن مي‌سازند امّا احتمال دارد كه از آجر كاشي ساخته‌اند كه از غرور و خودفروشي اهل چين يا دروغ سيّاحان فرنگستان اسم آن را چيني گذاشته‌اند، چون دور بودم و دوربين نداشتم ندانستم كه از چيست
و در
سنة هشتصد و چهارده هجري ساخته شده و مدّت نوزده سال در سر آن كار كرده و سه كرور و صد هزار تومان بر آن خرج نموده‌اند. در نزديك ما بتخانة ديگر بود كه صورت دو اژدهاي پيچيده به دو ستون بود و از اينجاي مرتفع كه ايستاده‌ايم هشت فرسخ اطراف شهر و رودخانه‌هاي جاريه و درياچه‌هاي معدوده و زراعات و زمين‌هاي معموره هرچه در اين هشت فرسخي است كـلاًّ نمايان و در پيش چشم بودند و كوه‌ها كه در اطراف شهر واقعند در نظرند.

دويم ذيحجّه از لنگرگاه خودمان حركت كرديم چون اهتزاز باد از سمت شمال مغربي بود، هوا في الجمله سردي داشت و آفتاب در برج عقرب بود. يك فرسخ رفته به نهري رسيديم كه لتكه‌هاي كوچك براي يكباره حمل و نقل بارخانه به شهر به آنجا انداخته بودند. اهل چين بسيار به ما محبّت مي‌كردند و به اهل خارج مهربانند و شرير و مفسد نيستند و آنچه من مي‌بينم حفظ اينها واسطة دولت آسان است. رودخانه در اينجا يك فرسخ عرض دارد و اسم آن را ابن البحر مي‌گويند. حقيقت اسم با مسمّي مطابقت دارد كه از صدمه و تلاطمش ناخوش شدم و از ابن البحر كمتر از پدرش كه دريا شود صدمه نخوردم.

پنجم ذيحجّه از كشتي پايين شده به ديدن شهر كوچكي كه اسمش هوفو است رفتيم كه يك فرسخ از رودخانه دور بود و نهري از رودخانه به شهر كشيده‌اند كه لتكه‌هاي مال يكسر به شهر ببرند. اطراف شهر زراعات و اكثر مزروعات آنها پنبه بود و پنبة زرد كه در چين مي‌گفتند بسيار تفحّص و تجسّس كردم پيدا ننمودم و آشپزخانه اين شهر كوچك بسيار است. جهت كثرت آشپزخانه در ولايت چين اين است كه حسب‌القاعدة خودشان نصف مزد عملجات و اصناف مأجوره به آشپزخانه حواله مي‌كنند كه هرچه دلش بخواهد بگيرد و بخورد و نصف ديگر را نقد مي‌دهند. گلّه و رمة بزي در اينجا ديدم و در اين مدّت سفر يك رأس بزغاله نديده‌ام. اكثر مندرينان (خوانين) رفيع قدر و بلند مرتبه كه در اين ولايت مي‌بينم چاق و فربه‌اند و به زنان فرتوت و فربه تن و سفيد رنگ مي‌ماند و به هيچ‌وجه شباهت مرد را ندارند. در مقابل شهر دوهوشين ايستاديم در اين شهر دكان‌ها ديدم كه در آرايش و زينت، كمتر از پارة دكاكين شهر لندن انگليس نبودند خاصّه دكان جوهريان كه هم مال فراوان و گران‌بها دارند و هم وسيع و دلگشايند. حكمي كه به زنان ولايت چين از خاقان صادر شده كه حين عبور اهل انگليس مخفي بشوند، جهت او را امروز از يك نفر مندرين (خان) شنيدم كه چند سال پيش از اين يك نفر ايلچي از ممالك تتارستان به چين آمده بود و جمعيّت وافره هم داشت در مراجعت به هر ده كه مي‌رسيد از زنان آنجا با زور مي‌كشيدند و تفصيح مي‌نمودند. اهل چين همه اهل ولايات خارجه را به طور و عمل آنها مي‌انگارند و تفاوت از هم نمي‌گذارند، از آن جهت زنان خودشان را از ما پنهان مي‌دارند. اكثر ولايات چين را هموار و صاف ديده‌ايم و كوهي به نظرمان نيامده بود، امّا اينجا خلاف و ضدّ آنها است از آب‌هاي از سنگ جوشيده و از كوه‌هاي عظيم سر به بالا كشيده و از محصولات از زمين روئيده بسيار است. درخت پيه كه در چراغ‌ها مي‌سوزانند تعريفش شنيده بودم اوّل رؤيت من در اينجا شد و آن درختي است بزرگ ثمرش به بزرگي نخود بزرگ مي‌شود، ميوة نارس آن سبزرنگ و ميوة نورسش فندقي رنگ و ميوة تمام رسيده‌اش بي‌پوست مي‌شود كه هنگام چيدن پوست آن مي‌افتد و مغز سفيدي به هم مي‌بندد و همان مغز را مي‌چينند و براي سوزاندن مي‌فروشند. رودخانه در اينجا يك فرسخ عرض دارد و كوه‌هاي بس بزرگ كه قابل اين رودخانه بشوند در كنار واقعند و به جز رودخانه‌هاي ينگي دنيا گمان ندارم كه به اين فراخي و بزرگي رودخانه بوده باشد.

چهاردهم ذيحجّه سه روز است كه در گوشة رودخانه لنگر انداختيم و به جهت اهتزاز باد مخالف توقّف كرده‌ايم. در نزديكي ما دِه كوچكي هست و اطراف زمين تپه تپه و پر از زراعات است. در اينجا درخت چايي ديدم و درخت آن كوچك و به بلندي يك ذرع يا ذرع نيم و برگش به تركيب برگ درخت آس است گل زرد و معطّر دارد و در نزديكي هم درخت زنجبيل بود و چوب‌بستي در بالاي آن ساخته‌اند كه مرغ‌ها نخورد. به سر كوهي رفتيم كه چهار اطراف در پيش چشم است و در مراجعت جمعي از خلق دور ما آمدند و آواز بلند كردند اوّل خيال كرديم كه به ما استهزاء مي‌نمايند بعد فهميديم كه براي اخبار ديگران صدا مي‌كنند كه به فرنگي‌ها تماشا نمايند.

هفدهم ذيحجّه به جزيره‌اي رسيديم و از شدت باد در آنجا توقّف كرديم و در پيش جايي بود خطرناك و محلّي بود هولناك كه هنگام حدوث طوفان متوهّم تشويش مي‌شد. مزروعات اين جزيره چايي و گندم و پنبه و برنج و سبزيّات و غيره بود و درخت چايي شكوفه وا كرده بود. رسيديم به شهر قَن كِن فو و به اتّفاق سر جارج ستانتين رفتيم به خيال اينكه پايتخت اين ولايت است، بايد دكاكين با زينت و مال بسيار و گران‌بها باشد امّا بهتر از دكاكين شهر ووهوشين نبودند هرچند از خاقان قدغن شده كه چيزي به ما نفروشند امّا هرچه مي‌خواستيم مي‌خريديم. زناني كه در در خانه‌ها ديديم بسيار خوشگل بودند و از ايما و خودنمايي و از غمزه و دلربايي آنها معلوم مي‌شد كه تجلّي و زيبايي خود را از عصمت خويش زيادتر منظور مي‌داشتند. در اين شهر هم مانند شهرهاي كلّ ممالك چين خانه‌هاي رعيّت متموّل بسيار بود اگرچه ادّعاي خاقان اين است كه پادشاه كل دنيا و جهاندار بسيط زمين منم، امّا سخني است بچّه‌گانه و ادعايي است طفلانه ليكن همه را اقرار به اين است كه در كلّ دنيا مملكتي به اين احاطت و ولايتي به اين بسطت در اقتدار هيچ پادشاه نيست.

بيست و يكم ذيحجّه ديروز يك نفر انگليسي كه قراول كشتي ايلچي بود در آب افتاد و غرق شد بعد از چند ساعت نعش او را از آب در آوردند و امروز در خشكي دفن كرديم بعد از اداي نماز ميت لازمي ما چند نفر از سپاه چين كه آنجا بودند تفنگ خود را خالي كردند از براي احترام ميّت ما. گمان نداشتم كه اهل چين اين‌قدر انسانيّت داشته باشند. از كوهي گذشتيم كه در ميان آب واقع شده و در قلّة همان كوه بتخانة شصت و پنج ذرع از آب بلندتر بود و در آن كوه آشيانة مرغابي وفور داشت كشتي‌بانان چين از اينجا كه مي‌گذرند قربان مي‌برند.

بيست و پنجم ذيحجّه ديروز از رودخانه‌اي (يانق سي كيانق) درآمديم و به درياي پايانق كه آب شيرين داشت رسيديم هفتاد فرسنگ بود كه روي اين رودخانة يانق سي كيانق راه آمده‌ايم و در اكثر جاي‌ها نيم فرسنگ عرض داشت چون باران و طوفان بود يك روز در اينجا لنگ كرديم. كوه‌هاي دور پيدا بود كه كمي برف داشتند طوفان ديشبي اگرچه قدري ساكت شده امّا باز باد شديد و امواج بلند و هوا ابر بود.

بيست و نهم ذيحجّه مسافت و امتداد اين دريا پانزده فرسنگ بود بعد به رودخانة ديگر رسيديم. در كنار دريا شهري بزرگ بود كه اسم آن نانكانق فو بود در اطراف كوه‌هاي بلند بود چون از پايتخت پكن تا اين نزديكي‌ها كوهي نبود و هرجا صاف و هموار بود از ديدن كوه‌ها خيلي شاد شديم امروز در نزديك رودخانه چمني بود و اين چمن اوّلي ولايت چين است همة زمين اينجا را زراعت مي‌كنند و جايي نمي‌گذارند كه چمن بماند.

دويم شهر محرّم الحرام سنة 1232 هجري چون باد مخالف بود كشتي‌ها را عمله‌ها مي‌كشيدند چنانچه سابقاً ترجمه شده در اينجا رودخانه سيصد ذرع عرض داشت.

در سيم ماه رسيديم به شهر نَنق چَنك فو چون امروز روز مولود خاقان چين بود كوانك خواهش كرده بود كه كسي از ما به شهر نروند و ايلچي هم خواهش كرد كه از براي حرمت اين روز سربازان و كشكچي خود شليك كنند. كوانك قبول نكرد وگفت كه قاعدة اهل چين چنين است. در اينجا دو نفر زن ديدم كه سوار عرّاده بودند. زنان كلّ ولايت كه به رخسارة خودشان گلگونه مي‌زنند سرخ و سفيد مي‌نمايند امّا در چين بس‌كه غازه استعمال مي‌كنند تمامي چهره را مثل قرنفل سرخ مي‌نمايند. عادت زنان متشخّصين چين اين است مگر آنها كه فقر و فاقه دارند. گداهاي اينجا قاعدة غريبه دارند؛ در يك دست سبد و در دست ديگر زنگي مي‌گيرند به دكاني كه رسيدند زنگ مي‌زنند تا چيزي در ميان سبد گذارند. ميدان مشق سواران چين را ديدم كه دويست قدم طول داشت و در هر پنجاه قدم نشاني به بزرگي آدم از كاغذ ساخته و گذاشته بودند. سواران خنك بازان و جوانان اسب‌تازان مي‌تاختند و به هر يكي از آن نشان‌ها از پانزده قدم يا بيست قدم تير مي‌انداختند و تيري نديدم كه از نشان منحرف شود و نخورد. بعد دانستيم هر كس از اين جوانان بالنسبه از همگنان فايق درآمد منصب اوّل و دوم و سيم فراخور حال به او مي‌دهند هدفي كه در ميان نشان‌ها نصب كرده بودند مانده بود و تيري به هدف نخورده بود.

هشتم محرّم وقت صبح از لنگرگاه نَنق چَنك فو روانه شديم و در اينجا كشتي‌ها عوض كردند. از اينكه اين رودخانه و سفاين نسبت به رودخانه‌ها و درياها و كشتي‌هاي سابقه كوچكند و آبش كم عمق هوا بارش و باد شدّت دارد چون آفتاب در برج قوس است اين هوا هم مناسب فصل بوده. امروز امتحان خوب بود از براي لتكه كشتي‌هاي كوچك اگر هوا چندي به اين‌طور بگذرد گمان ندارم كه خشك باشيم از اينكه روي كشتي‌ها حصير است.

دهم محرّم باران كه چند روز پيوسته مي‌آمد امروز بريده و از اتاق كشتي تنگ كه گويا زندانخانه بود بيرون آمدم كه بلكه هوايي بخورم و نفس آسايشي بكشم. در نزديكي بيشه از درخت نارنج و كافور بود امّا فضاي درخت كافور از همة درخت‌ها زياده شكوه دارد كه در فصول اربعه برگ سبز دارد و برگ اكثر درخت‌ها در فصل خزان الوان مي‌شود امّا درخت كافور كه هميشه سبز و خرّم است بسي صفا و تماشا دارد. امروز درخت موم را ديدم كه اهل چين از اين درخت موم مي‌چينند و مي‌گفتند كه مگس‌ها در شاخ اين درخت لانه مي‌بندند و موم مي‌گذارند. اين رود با رودهاي ديگر كه در چين ديده‌ام مختلف است كه آب بسيار صاف و خوشگوار و همة راز دل آب از سنگ و ريگ پديدار است. عجب از فعله‌هاي كشتي‌ها دارم كه اين سردي هوا كه كم مانده است يخ ببندد از صبح تا شب در ميان آبند و به غير از برنج چندان چيز نمي‌خورند و از مسكرات هم كم مي‌نوشند امّا مي‌بينم كه هنگام فراغت با آب گرم غسل مي‌كنند.

بيست و دويم محرّم گويا به سمت جنوب خيلي نزديك آمده‌ايم كه در اينجا درخت‌ها به تركيب درخت خرما و نيشكر و درخت نارنج فراوان است. اين مملكت بسيار تپه تپه است و آب رودخانه در بعضي جاي‌ها كه كم عمق است ريگ رودخانه را با آلتي كه دارند برداشته و به كنار گذاشته‌اند كه قدري گود شده تا كشتي عبور كنند. وقت عصر به شهر كَن چو فو رسيديم و بعضي از كشتي‌هاي ما تا نصف شب نيامد كه از قلّت آب زمين خورده و معطّل شده‌اند به تماشاي عمارت كَن فو شِيوس رفتيم. اهل چين اسم اين شخص كونق فوزي مي‌نامند امّا در فرنگستان به اسم كَن فو شِيوس مشهور است و او شخصي بود حليم و خردمند و دانا و حكيم
و اهل چين او را امام مي‌پنداشتند و اطاعت او را لازم مي‌انگاشتند. تأليفاتي كه دارد كـلاّ نصايح است و مواعظ و مانند حكيم سقراط كه در تواريخ مشهور است تعليم به تلاميذ مي‌كرد. در اين عمارت در
صفحة سنگي بسياري از اسامي حكما نوشته‌اند و معلوم كه اشخاص مدفونه كساني بوده‌اند كه در حيات نيك‌كردار و خوش‌رفتار بودند و سزاوار و شايستگي آن داشته‌اند كه اسامي آنها در عمارت موقوفة خاصّه محكوك نموده‌اند حيات كُوَنق فوزي دو هزار و چهارصد سال پيش از اين بوده است.

بيست و سيم محرّم از بس‌كه رودخانه پيچ پيچ بود تا وقت عصر سه فرسنگ زيادتر از شهر دور نبوده‌ايم. دهات بسيار بود و چند نفر از صاحب‌منصبان كه پياده در خشكي مي‌رفتند بيشتر از كشتي سرعت داشتند. زنان دهاتي كه امروز ديديم بسيار مليح بودند و به ما مي‌خنديدند و بذله و لطيفه مي‌گفتند. پاي اكثرشان بدتركيب بود از بس‌كه كوچك كرده‌اند.

بيست و نهم محرّم به شهر نَن كَنق فو رسيديم چون رودخانه از اين بالاتر كم عمق است در خشكي منزل‌ها از براي ما حاضر كرده‌اند و از اينجا بايد سوار عرّاده و كالسكه و غيره شويم و به سمت كانتان برويم.

دويم صفر المظفّر در اوّل صبح از نَن كَنق فو حركت كرديم از براي ايلچي و صاحب‌منصبان صندلي‌ها حاضر كرده بودند امّا من سوار اسب شده بودم. اسب‌ها در اينجا كوچك و رهوارند. از شهر مزبور تا دامن كوه ميلِنق راه را از سنگ‌فرش كرده‌اند و كوه را شكافته‌اند كه تردّد خلق آسان‌تر شود. سپاه و سواره و پياده اينجا خواه در لباس و خواه در مشق بهتر و چابك‌تر از سابقه‌اند. آستين و سردست اينها سرخ بود در ده پنج فرسخي از اسب پايين آمديم و نهار خورديم كه مهماندار از براي ما حاضر كرده بودند و در پنج فرسخي ديگر به شهر نَن هَيونق فو رسيديم كه در لب رودخانة كانتان واقع است و كشتي‌ها كه در اينجا حاضر كرده بودند سوار شديم و رفتيم مي‌خواهيم در اينجا شهر مزبور را تماشا كنيم امّا فرصت نداشتيم و مي‌گفتند كه در اين فصل رودخانه كم آب مي‌شود هرچه زودتر برويم بهتر است. در اين سفر بسيار اتّفاق افتاده كه در كنار رودخانه در حالت پيادگي زيادتر از سوارگي كشتي راه برويم هم ولايت را مي‌بينيم و هم در گشتن از زحمت تنگي كشتي خلاص مي‌شويم. از دهات و غيره كه مي‌گذشتيم محبّت و مهرباني مي‌ديديم.

چهاردهم صفر به نزديكي كانتان رسيديم تجّار بزرگ آنجا پيشواز ايلچي كردند و در دو فرسخي هم كَبتين مَكسوَل و كلّ صاحب‌منصبان و اكثر تجّار كه انگليسي و ساكن كانتان مي‌شوند سوار لتكه‌هاي خود شدند و پيشواز ما آمدند و لتكه خود ايلچي را نيز همراه خود آوردند. ايلچي از لتكة چين بيرون آمد و به لتكة خود سوار شد و لتكه‌هاي ديگر دو صف همراه ايلچي مي‌رفتند تا به ده هونَن وارد و شب در آنجا مهمان تاجر انگليسي شد. آبادي شهر كانتان از كلّ شهر چين آبادتر به نظر من درآمد و به جهت مردمان خارج كه از اقطاع روي زمين در آنجا جمع شده‌اند از كثرت تجارت و زيادت كشتي‌ها از همه شهرهاي چين قابل‌تر مي‌بينم، مگر پكن كه آنجا پايتخت است. فرماني از خاقان درآمد و مندرينان (خوانين) مي‌خواستند كه ايلچي در گرفتن فرمان روي يك زانو برود و آنها سجده كنند. ايلچي قبول نكرد و بعد از گفتگوي بسيار فرمان را به دست ايلچي دادند بدون آنكه خودشان سجده كنند يا ايلچي روي يك زانو برود فرمان در ميان ني بود و به روي آن ني ابريشم زرد كشيده بودند بعد از آنكه حاكم كانتان اين فرمان را به ايلچي داد به اتاق ديگر رفتند كه ايلچي را مهمان ساخته و سفره انداخته بود.

بيست و يكم صفر چون چند روز پيش كوانك به ديدن ايلچي آمده بود امروز ايلچي هم بازديد او كرد و در حين عبور ايلچي از كشتي چين توپ و تفنگ سلام خالي مي‌كردند. شنيدم كه خاقان به حاكم كانتان فرماني مشتمل به ضرب و طعن ايلچي نوشته كه به ايلچي در وقت عبور از كانتان مهماني كند و در آن مهماني همان فرمان را بخواند، چون ايلچي از مضمون فرمان خبر داشت پيش از وقت به حاكم اخبار نمود كه هرچه بي‌حرمتي به من بكند در جواب زياده از آن خواهد شنيد آن بود كه نخواندند. از جمله مضمون فرمان گزارش يون مِنيون بود كه همه تقصير ايلچي بود، خاقان وقتي كه به حضور خواست نرفتند و بهانه آوردند و در آن كاغذ هم كه به ايلچي دادند همين‌طور نوشته و شرحي هم به پادشاه انگليس نگاشته كه در عبارات آن عظم و تحكّم خويش منظور داشته بود.

بيست و پنجم صفر المظفّر كوانك پرسيد كه مابقي تحف و هدايا كه آورده‌ايد چه خواهيد كرد و گفت يحتمل كه وقتي خاقان آنها را قبول كند ايلچي گفت: آن‌طور بي‌حرمتي كه در يون منيون به ما رسيد نتوانست در خصوص هدايا حرفي بزند. منظور كوانك آن بود كه اين تحفه را به طور پختگي از ايلچي بگيرد و به اظهار حسن خدمت خود به خاقان بفرستد. ايلچي به تاجري كه از قديم تاجر و بعد از ثروت و غنا از تجارت دست كشيده بود مهمان شد. تجّار چين وقتي كه صاحب دولت شدند تنخواهي مي‌دهند از دولت منصب مندريني مي‌گيرند و حال آنكه فايده به ايشان نمي‌بخشد مگر اينكه از كُتَك خوردن ايمن مي‌شوند و كسي از مندرينان تقصيري از او ناشي شد از منصب خود معزول مي‌نمايند و بعد به چوب تنبيه مي‌بندند. بتخانة بزرگي براي ما منزل دادند چون جاي ما تنگي داشت بت بزرگي كه در آنجا بود از آنجا بيرون كرده به ديدن اقوامش كه آن طرف رودخانه بود فرستادند. معتكفين بتخانه با وجودي كه آنجا را به ما منزل داده‌اند به قرار كيش خودشان مي‌آيند مشغول عبادت مي‌شوند. كشتي‌هاي ما كه هنگام مأموريت در درياي زرد گذاشته بوديم از راه درياي بزرگ به مقابل كانتان آمده انتظار ورود ايلچي را مي‌كشيدند تا اينكه ايلچي در سيم ماه ربيع‌الاوّل به لتكه سوار بوده رو به كشتي‌ها نهاديم كه به ولايت انگليس برگرديم سه ساعت بعد از ظهر به كشتي‌هاي بزرگ رسيديم. تجّار و صاحب‌منصبان انگليس كه در آنجا بودند مشايعت ايلچي را مي‌نمودند وقتي كه به كشتي بزرگ خودمان رسيديم سر جارج سِتانتين به كشتي ديگر سوار و از ما جدا شد و با هم وداع نموديم چون در امر سفارت از سجده كردن و وقايع ديگر با هم مخالف بوديم و حقيقتاً در كلّ امورات سفارت او از من قابل‌تر و اعلم بود. بسيار خوب شد كه در هرجا با او موافق شدم و خلاف رأي او را ننمودم.

يازدهم ربيع‌الاوّل به جزيرة ماكو رسيديم و مي‌خواهيم كه از آنجا به جزيرة مَنيلَه هند رفته به ولايت انگليس برويم. دلگشايي و فرح حاصل شد كه از چين خلاص گشته و كشتي‌هاي نشيمن ما نيز از آب درياي چين فارغ شدند. سرشمار و نفوس و اهالي چين از قرار ثبت دفتر چهارصد كرور است اگرچه فرنگي‌ها زياد مي‌گويند، امّا گمان ندارم كه اهل چين كمتر از آنكه جمعيّت آنجا است بنويسند. از اينكه در ولايت چين حسب‌الامر قاعده است كه هر صاحبخانه بايد اعداد خود و اهل و عيال خود را در سردرِ كوچه بنويسند و در باب ماليات آنجا اگرچه درست ندانستم امّا همين‌قدر مي‌دانم كه اكثر مال الدّيوان جنس است. از اين معلوم مي‌شود اين‌قدر كشتي‌ها كه ما ديديم از هر جور اجناس چه‌قدر مي‌شود كه به ديوان مي‌بردند.
قشون آنجا همين‌قدر است كه كافي حفظ ولايت مي‌شود. اگر از دولت خارجه قشون‌كشي شود گمان آن ندارم كه قشون چين تاب مقاومت قشون دول خارجه بياورند و يقين دارم كه هرگاه قشون از فرنگستان به آنجا بروند قشون چين قطعاً از آنها شكست خواهد خورد. آنچه ظنّ من است اگر في الواقع كسي به عزم تصرّف به ولايت چين برود به محض ورود آنجا را به حيطه تصرّف خود مي‌آورد اگرچه دولت چين در بند تجارت تجّار دول خارجه نيست امّا در ميان مملكت خود در باب تجارت اهل خويش بسيار ساعي و جاهد است. از جمله نهرها ساخته‌اند در كنار رودخانه و چيزهاي ديگر كه حمل و نقل بار مال التّجاره آسان‌تر و سهل‌تر شود چون اهالي ممالك چين به هيچ‌وجه احتياج به دول خارجه ندارند گويا از آن جهت در بند تجارت دول خارجه نيست. در سرحد سمت شمالي روس‌ها با چينيان تجارت دارند. گويا امناي دولت چين مي‌ترسند از اينكه يا خود روس‌ها با چينيان بجنگند يا اينكه تنخواه و پول اعانت به اهل تتارستان كه فيمابين اين دو دولت واقع است بكند و با آنها بجنگند. دول خارجه كه با دولت چين مراوده دارند از تبعيّت خودشان است از جمله مملكت تبّت و نپال است كه به خاقان چين باج مي‌دهند و مرابطه مي‌نمايند. وقتي دولت انگليس با مملكت نپال دعوا داشت قشون چين هم تا سه چهار منزلي نزديكي قشون انگليس آمده بود و سرداران هر دو قشون نزد همديگر ارسال و مرسول داشتند و معاهدات يكديگر مي‌نمودند. در خصوص دينداري اهل چين اگرچه بتخانه‌هاي رفيع و بت‌هاي جليل دارند امّا به غير از معتكفين كسي كه درست اطاعت معبود بكند و بپرستد نديدم امّا چنان نيست كه اعتقاد نداشته باشند. هنگام سختي يا سفر خطرناك قربان و هديه‌هاي ديگر به اوثان و معبود خودشان مي‌كنند و دربار
ة خوانين آنها چون من زبان چيني نمي‌دانستم و صحبت چون من وابسته به تعارفات رسمي و امور دولتي بود و ملاقات و گفتاري كه با آنها مي‌نمودم با ترجمه بود، درست اخلاق زشت و سيرت نيك و زرنگي و بلادت ايشان را تميز نمي‌دادم امّا آنچه به نظر من مي‌آمدند و از آداب ظاهري آنها معلوم مي‌شد گويا از اهل خارج غير از فرنگي‌ها بي‌ادب نيستند و كارگزاران آنجا در انضباط امورات دولت به احتياط بسيار ساعي هستند و احكام خاقان و بزرگان را به شدّت اطاعت مي‌كنند امّا در دروغ گفتن به هيچ‌وجه نقصاني ندارند تا نفس دارند كذب و فريه مي‌گويند و چنانچه ترجمه شده رعايا بشّاش و غريب دوستند. چون زبانشان را نمي‌دانم از آن جهت اوضاع كتب آنها را ننوشتم، امّا موافق عقل بايد ياد گرفتن زبانشان به نحو اسهل به دست بيايد اگرچه تحريراتش خيلي اشكال دارد و خود آنها كه مي‌نوشتند به بُطئ و دشواري مي‌نگاشتند و پاره‌اي رموزات در تحريرات دارند كه بعيدالفهمند. قاعدة مأموريت مندرينان و ارباب قلم چنان است كه به منشأ و مولد خويش مأمور نمي‌شوند بايد كسي كه تولّد او در جايي شد مأموريت به آنجا نداشته باشد و به جايي غير از مولد خويش مأمور گردد و نيز مأذون نيستند كه به جايي كه مأمور شدند در آنجا متأهّل شوند و زن بگيرند. نوعي از تنبيه ارباب قلم كه تقصيري از او سر زد و از منصب بالايي به منصب پستي تنزّل نمود، بايد در مُهر ثبت عزل منصب خود را حك كند تا به خلق معلوم شود و قرار عرضچيان چنان است كه هر امير و حاكم در درش زنگي آونگ نموده عرضچي مي‌آيد شب يا روز هر وقت بود آن زنگ را مي‌زند، حاكم هر جا باشد او را مي‌بيند و عرض خود را مي‌نمايد اگر خلاف عرض كند تنبيهش مي‌كنند. اگرچه رشوه گرفتن در چين لازم تنبيه كلّي است با وجود اين دو نفر كه با هم مدّعي شدند و به درِ دادرس رفتند آنكه متموّل است سخن او مناط و اعتبار دارد. يك مرد دو نفر زن در آنجا نمي‌تواند گرفت و طلاق هم در چند جاي مفصّل مي‌توان داد يكي اينكه زن عقيم شد و نزاد و يكي هم آنكه ناشزه شد و اطاعت به مرد نكرد و يكي هم آنكه بدزبان شود و شوهر را برنجاند و يا تعفّن از او بيايد و همچنين زن كه شوهرش به سفر برود و مدّت سفرش سه سال بكشد ـ اگرچه اين قاعده قبيح است‌ـ امّا زن مي‌تواند از شوهر خود مطلّقه بوده شوهر ديگر اختيار كند. آنچه نوشتني بود تحرير و تقرير نمودم بالجمله از جزيرة مَنيلَه حركت كرديم و از مملكت رأس الأميد گذشتيم و در چهاردهم رمضان سنة 1232 وارد ولايت انگليس شديم. و العاقبة بالخير و العافية.

بحول الله تمّ و بعونه قد ختم و منه الفضل و الكرم

œ

  

احوالات روزلارد مَكارتني ايلچي سابق انگليس كه در سنة‌ 1210 هجري بيست و دو سال پيش از لارد اَمهَرست به ايلچي‌گري به ولايت چين رفته
و به حضور خاقان رسيده

يك روز پيش از حضور رفتن ايلچي و صاحب‌منصبان به باغ عمارت خاقان رفته بودند. در ميان باغ چادري گرانبها زده بودند واسطه نشيمن خاقان در وسط چادر تختي گذاشته بودند و چند باب چادر هم در نزد آن زده‌اند و چادري در عقب براي خلوتي خاقان قرار داده‌اند و چادرها كه در پيش بودند يكي را براي لارد مَكارتني و مابقي را به ايلچيان تتارستان نصب كرده بودند. مندرينان بلندمرتبه و اقوام خاقان صف كشيده و لباس بعضي‌شان ماهوت انگليس بود، اگرچه سابقاً قدغن بود كه ماهوت نمي‌پوشيدند و صاحب‌منصبان به غير از ابريشم در حضور لباسي در تن نمي‌كردند اين را محض براي احترام ايلچي انگريز پوشيده بودند. همة آنها تكمة سرخ داشتند و بعضشان پر طاووس به كلاه زده بودند. پيش از بيرون آمدن خاقان جمعي به ديدن ايلچي آمدند از جمله يك نفر برادر و دو نفر پسر و دو نفر نواده خاقان بودند. يكي از ايلچيان تتارستان از قرب حاجي ترخان آمده بود و زبان عربي مي‌دانست، به ايلچي و صاحب‌منصبان انگليس بسيار حرمت مي‌نمود. وقت طلوع آفتاب خاقان به آنجا درآمد در پيشرو جمعيّت كثيري داشت كه همه رجزهاي مشتمل بر القاب و تعظيم خاقان به آواز بلند مي‌خواندند. بعد از آنكه داخل چادر شد و در روي تخت قرار گرفت وزير و دو نفر مندرين بزرگ كه ايستاده بودند و در وقت تكلّم روي زانو حرف مي‌زدند كلّ مقرّبان از اعيان و اقوام خاقان هر يك در جاي خود قرار گرفتند. ايشك آقاسي درآمد و لارد مَكارتني را به حضور درآورد. ايلچي و نايب اوّل و مترجم و يك صاحب‌منصب را پيش رو حاضر كرد و مابقي صاحب‌منصبان پيش چادر از بيرون ايستادند و به اندرون تماشا مي‌كردند. لباس خاقان از ابريشم سيه فام بود و كلاهش از محمل و يك مرواريد درشت به كلاه نصب كرده بود و غير از اين جواهري نداشت. ايلچي را در سمت يسار تخت جاي داد كه طرف چپ در چين بالاتر است. ايلچي مأموريت‌نامه و دستخط پادشاه انگريز به قوطي منصوبة جواهر گذاشته در دست نگاه داشته بود. ايلچي جعبه را چنانكه قاعدة چين است به دو دست بالاي سر خود برده، با دو دست قوطي را گرفت و پيش خود گذاشت و به ايلچي گفت كه بسي خرّم و شادمانم از پادشاه انگليس در باب فرستادن ايلچي و چنانكه ايشان اظهار دوستي كرده ما نيز دوستي و يگانگي را به ايشان مي‌نمايم و اميدوارم كه اين وداد و اتّحاد ما جاويد و برقرار و دايمي و پايدار بماند. خاقان عمودي از سنگ جواهر به ايلچي داد كه به پادشاه ببرد. ايلچي و نايب او پيشكشي از خودشان به خاقان داد و خاقان انعام به آنها كرد و صحبت فراوان و مقالات لطف‌آميز با ايلچي نمود و به وزير خود گفت از انگليسان كسي هست كه زبان چين بداند وزير عرض كرد كه جواني هست سيزده ساله اگرچه آن‌قدر درس نخوانده امّا زبان چين را مي‌داند. خاقان به احضار او فرمان داد، در آوردند و با خاقان صحبت نمود و بسيار از تكلّم او خوشش آمد و كيسه‌اي از كمرش درآورد و به او داد. كيسه از ابريشم زرد بود و نقشي مانند اژدها از گلابتين در روي او بود. بعد از اين ايلچيان ديگر و ايلچيان مسلمانان كه از قرب حاجي ترخان آمده بودند به حضور آمده نُه بار سجده كردند بعد از ورود آنها لارد مَكارتني و سه نفر صاحب‌منصب در روي متّكا كه در آنجا نهاده بودند نشستند و اقوام و مندرينان و مقرّبان خاقان هريك فراخور حال خود در روي متّكاي جدا جدا در حضور نشستند بعد بناي طعام خوردن شد ميزي به جهت خاقان در بالاي سر درآوردند و به زمين گذاشتند و به هر دو نفر ميز كوچكي نهادند و روي ميز از خوردني مملوّ بود. خاقان از نهار خود دو سه چيز به فرنگيان داد و بعد از طعام قدحي بزرگ از شراب گرم پر كرد و به ايلچي داد. از ايلچي سنّ پادشاه انگليس را تحقيق كرد بعد از عرض ايلچي فرمود كه: اميدوارم من كه هشتاد و سه سال دارم او هم مثل من معمّر و بزرگ شود. امناي چين چنين مي‌گفتند كه رفتار خاقان به اين‌طور نسبت به ايلچي بسيار احترام و اكرام بود. والسلام.

œ

سبك و سياقي كه در اين كتاب رفته دور از طرز و اسلوب صحف و اوراق است، امّا چون از زبان انگليس ترجمه بوده است و به لباب ذكا پوشيده نيست كه قرار ترجمان آن است كه در مسطورات و مكالمات معني و مقصود را منظور دارند نه الفاظ و عبارات را. پس استدعا از درگاه سلطاني آن است كه در اين كتاب از اختلاف مطالب و اختلاط فقرات چشم عنايت بپوشند و عجز اين خاكسار بنده دربار شوكتمدار محمّد صادق را در تحريرات و تسويدات اين صحيفه تصور نفرمايند. تحريراً در روز دوشنبه نوزدهم ماه محرّم الحرام سنة 1262 تمام شد.

 

 

 



[1]. كَشْ در اصطلاح چين وجهي است كه يكصد و پنجاه عدد از آن يكهزار دينار است.

[2]. در نسخه «پكين» ضبط شده است.

[3]. چهارده ليز يك فرسنگ مي‌كند.

[4]. كوانك يي در لغت چين به معني شهزاده است.

[5]. كشيك.

[6]. قاعده طعام خوردن چينيان آن است كه همة مأكولات خود را با دو تا چوب سر تيز مانند ميل جوراب‌بافي مي‌خورند.

[7]. در ولايت چين اسامي شهرهاي متفاوت را بدين‌گونه قرار داده‌اند: فو شهر بزرگ پايتخت، چو شهر وسطي، هين پايين‌تر از آنها را گويند، پو معني قريه و ده را ياد مي‌دهد، چن جايي را گويند كه قراول و قشون در آنجا شود و جزئي آبادي در اطراف داشته باشد، تنك بخصوصه قراول خانه را معني مي‌دهد والسلام.

[8]. پِقَوْدَهْ در اصطلاح اهل چين به معني بتخانه است.

 شماره خبر : 182    مشاهده : 1302     انتشار : 19/1/1392        آرشيو سفرنامه ها         آرشيو همه اخبار


   نظرات کاربران :

نام و نام خانوادگی : *  
نظرات : *

(حداکثر 900 کارکتر)

 
کارکتر تايپ شده :  
   

shahab-news.com

استفاده از مطالب با ذکر منبع و درج لینک اینترنتی بلامانع است.

برنامه نويسی : ايمن ديتا