قطعاتِ مولانا کاتبی تُرشیزی(م 839ق) مجله میراث شهاب

  امروز شمسی

از اینکه با نظراتتان ما را راهنمائی می کنید، سپاسگذاریم ، از انتهای مطلب با ثبت نظرات و پیشنهاداتتان ما را در ادامه این راه یاری کنید
  آرشیو مجلات  آرشیو مجلات   فراخوان مقالات  فراخوان مقالات   تماس با ما  تماس با ما   گالری تصاویر  گالری تصاویر   ارسال مقالات  ارسال مقالات   صفحه اول  صفحه اول  

  خبرهای برگزيده
شناسایی و معرفی دست خط های شیخ حر عاملی موجود در مؤسسه کتابخانه و موزه ملی ملک
تفسیر کتاب الله و نسخه های آن
دو مرآة الکمال به كوشش: محمدعلی عیوضی
رساله در تعلیم اصول خط شمـــس‌الــدّیــن محمّــــد فطـــابی تبریـــزی
قطعاتِ مولانا کاتبی تُرشیزی(م 839ق)
کتاب‌شناسی حضرت زینب(ع)
سبـــعۀ سيّــــاره هفت‌بند در جواب هفت‌بند كاشی
انتشار ميراث شهاب شماره 72-73 ويژه تابستان و پاييز 1392
سفرنـامه حجـاز و عتبـات
پير تعليم ***صد و ده استقبال از قصيده شينيه خاقاني***
اولين مستدرک صحيفه سجاديه
ضرورت تدوین کتاب شناسی‌های موضوعی
گزارش سفر به مسکو و سنت پترزبورگ
نامه‌هاي هنـد

  آخرين اخبار
فال نامه رباعیات ابوسعید ابوالخیر
سندی در قرائت قرآن از: مصطفی قاری
دستنوشته­ هایی دربارۀ حضـرت مهدی(عج) موجود در كتابخانه آیت الله العظمی مرعشی نجفی(ره)
شـــــرح نُسَــــخ یادداشت دوم: كهن ترین نسخه احتجاج طبرسی
فهرست ترجمه­ های فارسی آثار سید مرتضی (ره)
كتاب­شـناسی و مقاله شناسی نظریه «صرفه»
رســـالة «نيّات الحج»
كتابشــــــناسی تقیّـــــه
نمونه ای موردی از: تقیۀ عالمی امامی در دمشق قرن دهم با ادعای پیروی از مذهب فقهی شافعی
اجازات شیخ أعظم مرتضی انصاری
  پربيننده ترين اخبار
  اوقات شرعی



  ارسال خبر به ما : چاپ

علی حیدری یساولی
قطعاتِ مولانا کاتبی تُرشیزی(م 839ق)

پیش‌تـر در مقالـه‌ای با عـنوانِ «کاتبی تُرشیزی؛ زندگی و شعر او» در فصل‌نامۀ انجمن آثار و مفاخر فرهنگی (نامۀ انجمن، ویژۀ ادبیات، سال نهم، شمـارۀ اوّل و دوّم، بهار و تابستان 1388 شمسی) به بازبینـی در زندگـی و شعر این سخن‌پرداز شاخصِ عـصر تیموری (807-913ق) پرداختم وبا توجّه به کلیات دیوان وی _که قسمتِ عمدۀ آن، تا به امروز، هنوز در صورت دستنویس باقـی مانده_ و شماری کُتُبِ تذکره و دواوینِ شاعرانِ آن عصر _که در سال‌های اخیر به چاپ انتقادی و علمـی رسیده‌اند_ آگاهی‌های تازه‌ای از تاریخ ادبیّات تیموری به دسـت آمد و در آن نوشتار درج شد

  

 مقدمه                                                                                                                          

پیش‌تـر در مقالـه‌ای با عـنوانِ «کاتبی تُرشیزی؛ زندگی و شعر او» در فصل‌نامۀ انجمن آثار و مفاخر فرهنگی (نامۀ انجمن، ویژۀ ادبیات، سال نهم، شمـارۀ اوّل و دوّم، بهار و تابستان 1388 شمسی) به بازبینـی در زندگـی و شعر این سخن‌پرداز شاخصِ عـصر تیموری (807-913ق) پرداختم وبا توجّه به کلیات دیوان وی _که قسمتِ عمدۀ آن، تا به امروز، هنوز در صورت دستنویس باقـی مانده_ و شماری کُتُبِ تذکره و دواوینِ شاعرانِ آن عصر _که در سال‌های اخیر به چاپ انتقادی و علمـی رسیده‌اند_ آگاهی‌های تازه‌ای از تاریخ ادبیّات تیموری به دسـت آمد و در آن نوشتار درج شد. اینـک در این مختصـر، مطالبی در طـیّ آن مقاله به عـنوان تکـمـله عرضـه می‌گـردد و آن‌گاه قطـعات کاتبی را که از روی اقدم و اصحِّ دستنویس‌های دیوانِ وی تصحیح کرده و گرد آورده‌ام، ارائه می‌شود.

****

مولانا محمّد بن عبدالله کاتبی را نیشابوریّ الأصـل و ترشیـزیّ الولادة و الـمنشأ گفته‌اند  و به جز شیرعلی خان لودی در مرآة الخیال که اصل وی را از ناحیه‌ای ازاعمال تبریز شناسانده  و هدایت در ریاض العارفین که او را از مردم شیراز دانسته،  همۀ مآخذ، اصلش را از ترشیز می‌گویند، «اگر چه خود گفته است که از نیشابورم، آن‌جا که اظهار کرده:

هم‌چو عطّار از گلستان نِشابورم ولی   خار صحرای نِشابورم من و عطّار گل

و البته به قول قاضی نورالله شوشتری: «فرق میانِ این دو سخن بر کسی که عارف به اصل و فرع ولایت نیشابور است، ظاهر است»  و بی‌تردید این مطلب برای بدیع‌الزّمان فروزانفر ظهور داشته که فرموده:

متقدمین، اکثر قسمت‌های خراسان را نسبت به نیشابور داده، و در قرون اوّل [تا] اوایل قرن هفتم، اکثر فضلای تُرشیز و بلوک رخ و حدود آن را به نیشابوری شمـرده‌اند، چنان‌که معجم الادبای یاقـوت گـواه است. ظاهـراً تولّد کاتبـی در یکی از دهات مابین نیشابور و تُرشیز اتّفاق افتاده، و تواند بود که برحسب اختلافِ حدود، گاهی جزء حکومت ترشیز و گاهی جزء حکومت نیشابور محسوب شده باشد.

دربارۀ تاریخ دقـیق تولد وی سخنی نگـفته‌اند و با قرائنـی فقط می‌توان به حدود آن پـی برد. یکی از آن قرائن، شاگردیِ کاتبی نزد سیمی نیشابوری در آداب کتابت و منشی‌گری ست. این استاد خوشنویـس رساله‌ای دارد با عنوان جوهّـریه، که تحریری فـشرده و دگـرگونه اسـت از کتاب مـفصّلش به اسـم حاصل الحیات وجواهر الصفّات، و نـگارش آن را به سـال 737ق به انجام رسانده  و از فحوای کلامش چنین به نظر می‌رسد که این اثر را در ایّام کهولت و پیرانه‌سری نوشتـه؛ «باری، نقد عـمر عـزیز و جـوهر عقل و تمیز در بَهای لقای این دُرّ منصور و لؤلوی مـنثور، مـنعود و مصروف و معطوف گشته، از طریق فریق تکلیف و تصنیف درگذشته و این مجمـوعۀ مطبوعه را به جوهریّۀ سیمی مسمّی شده است».  بنابراین می‌توان حدس زد، کاتبـی در صِغَر سـن به جـرگۀ شاگردان سیمـی درآمده و سـال‌ها از مـحضر این خطّاط نامی علم‌آموزی کرده است. قرینۀ دیگر، قـصیدۀ کاتبـی در مدح امیرتیمور گورکان است که آن را پـیش از سـال 807ق _سال مـرگ تـیمور_ یعنـی دسـت‌‌کم 32 سال پیش از تاریخ درگذشتش (829ق) سروده؛ با توجّه به استحکام و سیاق قصیدۀ مزبور، به نظر می‌رسد آن را در دوران پختگی گفته باشد؛

خـســروا بـخت بـلنـدت تا اَبـد بیـدار باد

آبـروی مـلک و دیـن مـیرتیمور گـورکان

دشمـنان را روز میدان ساخت دلخون توسنت

در مـعانـی مـنطقم را هـیئتـت تعـلیم کرد

اخـتـر اقـبال و صـیـتـت بـر سـپهــر سـلـطــنـت

کـاتبــی را تـا بـود جـان در تـن و سـر در بــدن

خسروا نظمم که وصف بحرجودِ دست تـوست

هرکه را شد یار بخت و دولت از افلاس رست

گرچه عریانم در این فصلی که کس عریان مباد

شعرِ من هرچند کم‌لطف است و ذوق امّا صله

رو بـه ره دارم مـن خـاکـــــی تــنِ نــاشــاد دل

در صفاتت هر دعا کاین داعـی وصّـــــاف گفت    خـاک راهـت سـرمۀ چـشـم اولوالابـصار بـاد

ای که بحرین دو دستت دائما دُربار باد

خـارهـا را چـون بـهار آیـد کـند گـلـزار بـاد

کافـیه ست این درس جان را قـوّت تکرار باد

ثابـت و سـیّار هم‌چون ثـابـت و سـیّـار بـاد

وصف تـخـت و تـاجـت او را باعـث گفتار باد

دَر خُـوشـابـیّ و طـراوت چـون دُر شـهـوار باد

بـا مـن زار گــدا ایـن بـخـت و دولــت یـار بـاد

خـلعـت مـدحـت لـبـاسِ جـان ایـن غـمـخوار باد

چون عطا و عمر و لطف و لشکرت بسیار بـاد

هــــمّـتـــت هــمــراه ایـن آوارۀ غــمــخــوار باد

جمله چـون ذاتــت قبــول حضــرت جبّــار بـــــاد

به این ترتیب و با برداشت از چنین قراینی می‌توان زمان تولّد وی را اوایل نیمۀ دوّم از قرن هشتم هجری تخمین زد، اگرچه عباراتی از مجالس النفائس که «مولانا کاتبی را چندان سلیقۀ شعر بوده است که اگر... عـمرش اندک وفا می‌نـمود دل بسـیار مردم را از شعر گفتن سرد می‌کرد»  و «مولانا [ طوطی ترشیزی] در جوانی اگر چون کاتبی نمی‌مرد بسی اشعار خوب از او می‌ماند»،  با چنین تخمینی، ناساز می‌باشد. ناگفته نماند که تاریخ درگذشتِ شاعر، خلافِ تاریخ تولدش روشن است؛ شمـاری از تذکره‌نویسان چون واله داغستانی،  838ق را ثبت کرده‌اند و پیش‌تر بدرالدین شروانی، شاعر هم‌روزگار کاتبی، همین تاریخ را در مصرعی گنجانده:

ایا کسی که برین خاک بگذری دانی       که کاتبی است درین خاک هم‌چو گنج نهـــان

بجـــو ز مصرعِ آخـــر حســـابِ تاریخـــش         «نمـاند کـاتبی و مـانـــد نـام او بـه جـــــــهـــان» 

مایۀ شگفتی است، تقی‌الدّین محمد اوحدی اصفهانی که خود این مادّه تاریخ را در بخش بدرالدین شروانی نقل کرده، در بخشی دیگر از تذکره‌اش به کاتبی پرداخته و همین مصرع پایانی را آورده و می‌نویسدوفاتش در استرآباد حینِ طاعون فی سنۀ 837 چنان‌که مذکور شده»!  شاید هم لغزشی در تصحیح متنِ عرفات العاشقین صورت گرفته باشد؛ خدا می‌داند.شماری دیگر هم چون دولتشاه سمـرقندی  امیرعلیشیر نوایی  و آزاد بلگرامی،  839ق را ضبط نموده‌اند و همین تاریخ به صواب نزدیک‌تر است؛ چرا که شواهدی از دیوان وی نشان می‌دهد قربانیِ وبای عام استرآباد در سال 838ق نشده و یک سال بعد به چنگ طاعون افتاده و قالب تهی کرده است، برخلافِ گفتۀ حسن بیگ روملو؛ «و در این سال [838ق] مولانا کاتبی در بلاد استرآباد به مرضِ طاعون مبتلا گشته، بر بستر ناتوانی افتاد و در حالِ سکرات، این قطعه نظم کرده، زبان به بیان آن گشود:

     ز آتش قهرِ وبــا گردید ناگاهان خــــراب             استرآبـــادی که خاکـــش بود خوشبوتر ز مشـــک

     اندرو از پیر و بُرنا هیچکس باقی نماند        آتش اندر بیشه چون افتد نه تَر مانَد نه خشک

کاتبی در قصیده‌ای با ردیف «بنفشه» که در مدح خواجه شمـس‌الدین مشرّف استرآبادی گفته، از سر گذشتنِ بلای وبا را گزارش می‌دهد:

دارد سر آرایش گلزار بنفشه

تا کاتبی اوصاف رخ و خطّ تو بنوشت

از رشک خط و خال تو چون دشمـن خواجه

قابوس کفا، پیش تو هر دم به غلامی

بی شبنمِ اقبال تو در بیشۀ این ملک

در کوچه و بازار ز تشویش اجل باز

امسال به چشم تر و دستار کبود است

آن رفت که از تیغ وبا بود به جرجان

ایـــــن دم به ســـلامت ز سفــــــر آمـــده و هســــــت          آراسته بادا چو خطِ یار بنفشه

طومار سمـن شد خطِ طومار بنفشه

بر خویش بگرید همه شب زار بنفشه

در بیشۀ جرجان کند اقرار بنفشه

رخسار نشُست از گُل ادبار بنفشه

جز باد نمی‌رفت خریدار بنفشه

در کوه و در از تعزیۀ یار بنفشه

خونبارتر از لالۀ کهسار بنفشه

ســـــــر تـــا به قـــدم بـــــــرگ چو تجّــار بنـفــــشــــــه

شادروان سعید نفیسی در تاریخ نظم و نثر، از کاتبی با عنوان «پهلوان شمـس‌الدین» یاد کرده و اضافه نموده: «ازآن‌رو که ورزشکار نیز بوده» و هیچ مستندی برای این گفتۀ خود ارائه نفرموده‌اند. در تذکره‌ها، این‌که وی را لقب، شمـس‌الدین بوده، مطلبی به چشم نمی‌خورد و کهن‌ترین مأخذی که این لقب را پیش از نام وی ضبط نموده، جُنگی است که در قرن دهم هجری کتابت شده است.  و این‌که «پهلوان» نیز بوده، عرفات العاشقین آورده:

و او را قدرت و زور به مرتبه‌ای بوده که وقتی با یکی از زورآزمایان دعوت کار در میدان به هنگام منشور خواستن مقابله شده، خطّ فسخ بر دعوی بی‌معنی وی درکشیده، تفصیل کلام در این مرام آن‌که در یکی از شهرها، شخصی منشور می‌خواسته که سنگی عظیم را بر دست عَلَم می‌کرده، مولوی را آن به خاطر گران آمده، سبک‌دستانه دست یازیده و آن سنگ را برداشته بر بامی می‌افکند. قضا را آن بام انهدام یافته، چند کس از تماشاییان و غیره ضایع و مجروح شدند و وی به این تقریب مسمّا به پهلوان کاتبی شده؛ و الله اعلم. 

و به خاطر همین زورمندی اوست که این عنوانِ «پهلوان» و لوازم و اصطلاحات مربوط به آن، در توصیف و شرحِ قدرت، مهارت و استادی وی در سخن‌پردازی نیز در پاره‌ای از تذکره‌ها وارد شده است؛ غلامعلی آزاد بلگرامی، کاتبی را چنین توصیف می‌نماید:

کاتبی نیشابوری، استاد فن و پهلوان پایتخت سخن است. الحقّ سنگِ زوری برداشته که یلانِ عرصۀ فصاحت دست او بوسیدند و کمان زبردستی‌ای کشیده که تهمتنانِ کشور بلاغت به تواضع خمیدند.

و واله داغستانی این‌گونه‌اش می‌ستاید:

در شاعری کوسِ پهلوانی نواخته.

البته این‌که کاتبی پهلوان بوده، با ویژگی‌های ظاهری وی که پاره‌ای از کُتب تاریخی بدان‌ها اشارت کرده‌اند، مناسبت دارد؛ بدایع الوقایع چنین می‌آورد:

...شاه بایسنقر بن شاهرخ میرزا مربّی او بود و ابتدای اختلاطِ او به آن پادشاه چنان بود که وی از نیشابور به هرات آمد... پادشاه ملاحظه کرد، شخصی دید به غایت قوی‌هیکل و طویل‌قامت.

و احسن التواریخ این‌گونه توصیف می‌نماید:

...جنابِ مولوی قدّی بلند داشت ... یکی از شعرا برای او گفته:

قدِّ بلند او بین دستار پاره‌پاره                         چون آشیانِ لک‌لک بر کلّۀ مناره

و بالاخره خالی از لطف نیست اگر بدانیم محتشم کاشانی که در یکی از قصایدش، شمـاری از شاعران پیش از خود را نام می‌برد و برای شعر هر کدام ویژگی‌ای را برشمـرد، دربارۀ شعر کاتبی واژۀ «زور» را اختیار کرده:

زور  شعــــــرِ  کـــاتبــــی، ســــــوزِ  کـــلام آذری                گرمی انفاس کاشی، مدحتِ ابن حسام

صنعتِ ابیات سلمان، حُسنِ اقوال حَسَن         لذّتِ گفتار خـــواجو، قـــــدرتِ نظم نظــام

کاتبی ترشیزی در مدح و بزرگداشت اُمرا، وزرا، خواجگان نامدار و صاحب‌منصبان هم‌روزگارش چون امیرتیمور، شاهرخ میرزا، سلطان خلیل، امیر شیخ ابراهیم، خواجه شمـس‌الدین استرآبادی، خواجه یوسف شاه ساری و سیّدمرتضی ساری، قصاید غرّایی دارد  و قصایدی هم سروده

که در آن‌ها به خوبی تمایل مذهبی و نگرش اعتقادی وی هویداست؛ مدح امیرالمؤمنین علی؟ع؟ مقتل‌نامۀ امام حسین؟ع؟ و منقبت دوازده امام؟عهم؟. هم‌چنین در چهار قصیدۀ نسبتاً بلند در مدح خواجه صاین‌الدین علی ترکۀ اصفهانی (م 836ق)، ارادت خود به سلسلۀ عارفان ربّانی و مشربِ تصوّف را بروز می‌دهد. ناگفته نماند که کاتبی مدّتی دست ارادت به دامان این عارفِ عالِم زده و از وی کسب حقایق نموده است. به جز این قصاید که بیشترِ ناقدان شعرشناس به استحکام، فخامت و استادانه بودنشان تصریح کرده‌اند،  غزلیاتی لطیف و جاندار  و منظومه‌هایی در جواب آثار گذشتگان چون گلشن ابرار  (به تقلید از

مخزن الاسرار)، ده باب (به تقلید از بوستان سعدی) محب و محبوب یا سی نامه و  مجمع البحرین یا ناظر و منظور (به تقلید از خورشید و جمشیدِ سلمان ساوجی) را هم از خود به یادگار گذاشته است.

 

قطعات کاتبی

قطعه در دورۀ تیموری، بخش قابل توجهی از دیوان شاعران را به خود اختصاص می‌دهد که مضامینی چون موعظه، مدح، تقاضا، مطایبه، هجو، مناظره، نقدالشعر، مادّه تاریخ، حسب‌الحال و بثّ‌الشکوی را در خود می‌پرورد. قطعه‌گویان تیموری به بزرگانی چون انوری و ابن‌یمین در این نوع قالب نظر داشتند و اگرچه در قوّت لفظ و سلامت معنا به پای این بزرگان نمی‌رسیدند؛ ولی قطعات در قرن نهم و دهم نسبت به سالیان پسین _چون عهد صفوی_ در پختگی، استواری و دلنشینی، جایگاهی برتر و درخشان‌تر دارد.

کاتبی ترشیزی به عنوان یکی از بزرگ‌ترین سرایندگان این عهد، به حق در عرصۀ قطعه نیز گوی سبقت را از بیشتر همگنانِ خویش ربوده است. موضوعاتِ عمده در قطعات وی از این قرارند: موعظه، نقدالشعر، مادّه تاریخ، هجو و لغز. در مورد موضوع اخیر، مطالب ذیل گفتنی است:

هجو:  در همۀ دورۀ تیموری، از موضوعاتی است که شاعران و سخن‌پردازان به نحو چشمگیری در آثارشان منعکس نموده‌اند، و به مقتضای شکست و سرافکندگی رقیبان و مخالفان، شوخی و مطایبۀ با دوستان و مخاطبان، و حتی انتقاداتِ اجتماعی به منصۀ ظهور می‌رسید که گاه از رکاکت تعبیر و دنائتِ لفظ هم خالی نیست. کشیده شدن حوزۀ شعر و شاعران به حریم زندگی خصوصی و اجتماعی عامۀ مردم، هجو را هم پرورش داد و بیش از پیش به گسترش آن در میان سخن‌پردازان کمک کرد، به طوری که بعضی از شاعران در دورۀ تیموری چون مولانا آگهی، به هجوسرایی شهرت داشتند و وقت خویش را مصروف به این گونۀ ادبی می‌نمودند. برای نمونه، میرم سیاه یکی از کسانی است که به قول مجالس النفائساکثر اوقات خود را صرف هجو می‌نموده». و در تخصّصِ وی در هجویه‌سرایی همین نقلِ امیرعلیشیر کفایت می‌کند که:

گویند روزی این غزل را نظم کرد و به خدمت مولانا عبدالرحمن جامی... عرض کرد، و هو هذا:

فرصت غنیمت است بکش جام سلسبیل       نقد حیات را نشده هیچ کس کفیل

حضرت ملّا فرموده‌اند: کسی که چنین شعری تواند گفت، حیف باشد که به هجو توجه نماید. میرم گفته: هر چند خوب گویم، به گردِ مخادیم نمی‌رسم. در جایی سخن کرده‌ام که کسی با من برابر نمی‌شود. 

کاتبی کسانی چون خلیل اچکو، قاسم منجم، لقمانی، عصمت بخارایی، بدر شروانی، شمس علا، سیمی نیشابوری، نظام‌الدین جُعل و نیز سعدی اردبیلی، میر شاپور و جمال احمد _سه نفر اخیر از اطبای هم‌روزگار خود_ را هجو کرده است.

لغز (چیستان): «یکی از انواعِ بدیعی است که مورد استقبال سرایندگانِ پارسی‌زبان از قرن پنجم هجری بوده و در اصطلاح آن است که از چیزی صریح نام نبرند اما اوصاف آن را چنان برشمارند که شنوندۀ روشن‌طبعِ صاحب‌ذوق، از شنیدن آن اوصاف پی به مقصد گوینده ببرد 

کاتبی همانندِ شمـاری از اکابر گردنکشانِ نظم که مورد توجّه و تقلید وی نیز قرار داشته‌اند _یعنی منوچهری، ناصر خسرو و انوری_ در لغزیات نیز شهرت داشته و برخی قطعاتش در هنر لغزگویی آوازه داشته چنان‌که در سال 919قمری، خواجه هاشمـی در بخارا پانزده بیت لغز کاتبی دربارۀ چشم را برای عبیدالله خان ازبک می‌خواند و خان از لغزیات وی به نیکی و استواری یاد می‌کند.

واصفی چنین نقل می‌نماید:

حضرت خان عنایت فرموده، از خواجه هاشمـی پرسیدند که: از لغزیاتِ مولانا کاتبی هیچ به نظر شریف رسیده باشد؟ خواجه فرمودند که: یک لغز از مولانا کاتبی مشهور است که از برای چشم گفته‌اند؛ این است:

مـرا دو یـارِ جـهـاندیـده و دو هـمـزادند                  که یک زمان نتوانم گریز از ایشان کــــرد

دو نرگس‌اند تَر و تازه وقت صحّت نفس       شوند گاهِ مرض هر دو چون شکـفتۀ ورد

دو توأم‌اند که هـرگز به یکدگر نرســـــنـد           به خانه کرده وطن هریکی مجـرد و فــرد

به هیچ‌گاه ز من جامه‌ای طلب نـکننـد           هـوا اگـرچه بود گرم و گرچه باشد سرد

قریب پانزده بیت از این لغز مذکور گردید. حضرت خان فرمودند که: کاتبی را لغز بسیار است همه مطبوع و مقبول. و لغز نوعی است از شعر که در میزان طبع به غایت موزون است و طباع مستقیمه را به وی میلی از حد بیرون. 



 

قطعات کاتبی

1. می:

امین و شهرۀ دوران کمال ملّت و دین

کریم باش و وفایی نما به وعدۀ خود

2. شو، می:

معاذی  می‌کشد از شهر تا شهر

جُعل سرگین کشد وین بس عجیب نیست

3. می:

خسروا، از خورد و پوشِ من نداری آگهی

نیستم کعبه که در سالی دهی یک جامه‌ام

4. می‌:

شیخ بسحاق دام نعمته

سفره‌ای او فکند از نعمت

5. مج، لس، شو، می:

با قاسم منجّم گوید که‌ای بداختر

از غیبت کلامم مشکل حضور یابی

در حقّ بیت بنده کش ساجد است امامی

6. می:

سلامٌ علی خاتم الأنبیا

إلهي بحقّ النبییّن اهدی

7. شو، می‌:

لقمانی  آن که رغم حکیمان شعردان

دارد مدام روغن بادام را به کار

8. شو، می‌:

ای صبا در گوشِ سلطانی بگو کای نور چشم

گر دو عالم قلعه‌دار قلعۀ عالم شوند

گر مرا سلطان نداند خصم گو هرگز مدان

کی جهان‌بان را جهان بی جنگ می‌آید به چنگ

هم‌چوخاقانی میندیش از عدو در جنگ نظم

9. می:

خسروا، آنی که از بارِ وقار و مهر تو

نعمت ما نیست کم از جودِ بسیارت ولی

10.مج، لس، شو، می:

میرخسرو را علیه الرحمه شب دیدم به خواب

شعر او چون بیشتر شهرت گرفت از شعر تو2

11. لس، مج، شو:

سایل به راه4 توشۀ ره 5 گر طلب کند

منّت منه چو توشه به سایل دهی که او

12. می:

مانی چین را شبی گفتم درون واقعه

گفت اوبود ازبرای نقش زین پیش آفتی

13. شو، می:

می‌کند فکری خلیل اچکو6 که از ارباب نظم

در سخن گه میش گاهی پشم سازد قافیه

           

خدای را که مکن بیش ازین مرا ایذا

شنو که قول رسول است الکریم إذا

 

به صد تمکین نظام‌الدین جعل را

چگونه می‌کشد سرگین جُعل را

 

چون نباشد از تو هر دَم ناله و افغان مرا

یا نی‌ام گردون که روزی بَس بُود یک نان مرا

 

گرم پخت خیال اطعمه را

هست بر خوان او صلا همه را

 

بر آسمـان رساندی طور مقلّدی را

فکر تو هست فاسد بگذار مفسدی را

نبود سخن نمازی جز شیخ مسجدی را

 

رسولاً بشیراً سراجاً منیرا

وَ بارِک و سَلّم علیهم کثیرا

 

در کاسۀ طبیعتش از جهل شربت است

گرچه طبیب نیست عجب کور حکمت است

 

بُعد تن سهل است ما را قربت جانی بس است

از پی تسخیر آن یک جنگ سلطانی بس است

خیل عالمگیر نظمم را تو می‌دانی بس است

نکته‌ای گفتیم از طور جهان‌بانی بس است

زآن‌که خاقان را ز تو یک چین پیشانی بس است

 

پشتِ طاقِ لامکان چون گنبد گردون خَم